کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

طلاق

خب ظاهرا آقا داداش، تصمیمشو گرفته. میخواد هرجوری که هست خانمشو طلاق بده. زن داداش هم هر روز زنگ میزنه به مادرم، که اگه فلانی منو طلاق بده بیچاره میشه، آه من میگیرتش. بدبخت میشه. اصولا مادرها از شنیدن این جملات درباره بچه شون خوششون نمیاد و میترسن، الان مادر منم استرس گرفته. شبا خواب نداره همش ترس، دلهره و نگرانی سرنوشت و آینده زندگی پسرش.

بهش میگم: مادر من شما خودتو اذیت نکن، روزی که این دونفر باهم خواستن ازدواج کنن، حرف کسی روقبول کردن؟ روزایی که باهم زندگیشون خوب بود، سراغی از شما گرفتن؟ هفته ای یک روز اونم فقط جمعه ها عین مهمون میومدن ناهار میخوردن و میرفتن. درسته آدم فکرش مشغوله، اما چکار میشه کرد، دونفرشون کارایی کردن که حرمت بینشون از بین رفته، روشون نسبت به هم باز شده، حرفایی که زن داداش به داداش گفته رو اگه به کسی دیگه میگفت حتی یه لحظه هم تحمل نمیکرد، والا داداش خیلی صبرش زیاد بود ۳ سال صبر و تحمل کرد اما الان دیگه خسته شده و از زنش زده شده، الان به جایی رسیده که میگه وقتی میبینمش حالم خراب میشه. مادر من، تو خودتو قاطی دعواهای اینا نکن. چیزایی که من دیدم، اینا زندگی بکن نیستن.

زندگی خصوصیشون به من هیچ ربطی نداره، مادر، چندین بار گفته تو با داداشت صحبت کن، میگم: مادر من، من چی بگم؟ وقتی تصمیمشو گرفته و حرف شما و پدر رو قبول نمیکنه، من که یک برادر بیشتر نیستم.

ولی من به داداشم حق میدم، چون کارایی که زن داداشم کرده و من دیدم و شنیدم، خیلی از خط قرمزها و حرمت ها رو رد کرده.

سخنی با مغازه دارها

آقا لطفا در حساب و کتاب چیزهایی که میفروشین دقت کنین که نه گردن شما باشه و نه گردن مشتری.

دیشب نون باگت خریدم به جای 10 نون بزرگ، 10 نون کوچیک حساب کرده و من متوجه نشدم تا زمانی که اومدم خونه. با خودم که فکر کردم دیدم کم ازم گرفته. یعنی الان من به این آقا بدهکارم. خب برادر من درست حساب کن که گردن من و بقیه نندازی. امشب دوباره باید توی ترافیک برم اونور شهر که باقی مانده پولو بهش بدم.اگه شما درست حساب و کتاب کنی این مشکل برای من پیش نمیاد. نه وقتم گرفته میشه که باز توی این شلوغی بخوام رانندگی کنم و نه نگران بدهکاری بودم. لطفا دقت کنید.

مشتری باحال

بعضی آدمها خیلی باحالن، یه آقایی اومده مغازه سیم واسه آنتن بگیره. میگم چند متر میخوای؟ میگه به نظرت ۱۰ متر بسه؟ میگم: حاجی، خونه شماست از من میپرسی؟  میگه: نظر تو چیه؟ میگم: من که خونه شما متر نکردم، شما برو درست متر کن که نه کم بیاری و نه پول الکی زیادی بدی.

کمردرد

دیشب دوستان بازی والیبال داشتن، منم اومدم به یاد گذشته بازی کنم، بین بازی مقداری کمرم درد گرفت، دیگه شب موقع خواب دردش بیشتر شد و الان خیلی بیشتر.

بگو خب آخه تو مگه دیگه ۲۰ سالته؟ مدتهاست که ورزش هم نمیکنی، تورو چه به والیبال، خیلی میخوای حرفه ای ورزش کنی، منچ یا مارپله بهترین انتخابه.

فکر کنم آه رییس گرفتتم(استیکر خنده)

پ.ن: 

البته ناگفته نماند من یادگاری دیسک کمر از سالیان قبل هنوز همراه دارم. زمانی که پروژه کار میکردم.

کار جهادی

دیروز ظهر زنگ زدن اداره ما که همین الان باید بریم شما set point فلان سوییچ رو تنظیم کنید. میگم باشه اما شما بگو set point چنده. میگه توی سوابق خودتون نگاه کنید. میگم ما توی سوابقمون عدد تنظیمی رو نداریم. شما بهره برداری هستین و شما باید داشته باشید. هروقت عددش رو پیدا کردی زنگ بزن نه اینکه همینجوری گتره ای میخوای یه کاری انجام بدی. امروز هم گذشت ولی هنوز زنگ نزده

میگه کار باید جهادی باشه. خداییش این کلمه رو از کجا یاد گرفتی؟ مگه جنگه که کار جهادی بکنی؟ همینجوری جهادی کار کردی که توی شرکت هیچ چیزی درست نیست. دست به هرچی میزنی از یه جاییش میزنه بیرون. کار باید منطقی باشه و با صبر و تفکر. پا میشن میگن امروز باید فلان کار تموم بشه. کاری که بخوای به زور و عجله جمعش کنی که تکلیفش مشخصه. هی میگه کار فورسه. 

این فورس هم از همون کلماته که هروقت شنیدی یعنی اصلااااا عجله نکن. تا دلت بخواد فرصت داری. وقتی میگن فورس. یعنی دارن جو الکی میدن

 یعنی میان میگن این کار فورسه بایدتا ظهر جمع بشه. وقتی که کارو جمع کردی، تازه هفته بعد میارن توی سرویس. خداییش یا معنی فورس نمیدونین یا فورس ندیدین

انتحاری

امروز طی یک حرکت انتحاری باعث عصبانیت رییس شدم و البته خودمم راضیم. خدایا شکرت. آخه حرف زور میزد. میگه تو برو کالا، لباس  رو بگیر بیا بده به من که باید برم جلسه. بعد برگرد ادامه لباس ها رو ازکالا بگیر. آخه مگه من دیوونم هی برم برگردم چون آقا عجله داره. عجله داری که داری.خیلی مهمه خودت برو بگیر.

خلاصه من رفتم کالا و به انبار دار گفتم من این اجناس رو میخوام، رییس زنگ زد:کجایی؟ 

گفتم: دارم کالا اجناس رو میگیرم.

 گفت: من با رییس کالا صحبت کردم که لباس فرم منو قرضی بهت بده.

گفتم: باشه.

انبار دار گفت: فلانی گفته لباسشو قرضی بدم بهت که باید بره جلسه.

منم گفتم: نه همه لباس ها  رو با هم آماده کن، میبرم.

رییس دوباره زنگ زد: چی شد لباس؟

گفتم: داره آماده میکنه.(نگفتم که بهش گفتم همه با هم آماده کنه).

نیم ساعت که گذشت وسایل آماده شد و من علاوه بر لباس، جنسی که سفارش داده بودیم که واسه یکی از دستگاهها بخرن رو هم نگاه کردم و تحویل گرفتم و اومدم.

دیدم باز گوشیم زنگ میخوره، نگاه کردم یکی دیگه از همکاراس گفتش: لباس رییس چی شد؟ 

گفتم: تحویل گرفتم دارم میام.

رییس این دفعه دیگه خودشم زنگ نزد. نمیدونم به جلسه رسید یا نه، یعنی اصلا مهم نبود.

خب برادر من، عجله داری خودت برو تحویل بگیر. من که پیک موتوری نیستم هی برم بیام. فکرکردی چون رییس هستی هرچی گفتی باید انجام بشه؟ داری حرف زور میزنی خب. مگه پادگانه.

خواهرزاده

دیشب وقتی اومدم خونه خواهرزاده دو سالم خونه بود و من قبل از اینکه لباسم رو عوض کنم روی تخت دراز کشیدم و خواب افتادم، دیدم خواهر زادم اومده کمربندم رو گرفته میگه کمربنده داییه، بعد توپ اورده با توپ شوت میزنه به تخت که دایی پاشو، چوب شور که دستش بود میذاشت توی دهن من میگفت: دایی بخور، میگم بهش: دایی من نمیخورم عزیزم میشه بری پیش مامانت دایی یکمی بخوابه؟ میگه: میخوام دایی نگاه کنم، میگم: باشه عزیزم نگاه کن. بعد اومده روی تخت با انگشتش میخواد مثلا چشای منو باز کنه اما بیشتر داشت کور میکرد. بعد که این مرحله تموم شد میگه دایی میخوام بپرم، یعنی وایسه روی من، از بالای تخت بپره پایین، میگم دایی اینکارو نکنیا خطرناکه. 

خلاصه نذاشت من بخوابم، خواب رو از سرم پروند البته اینقده شیرینه و دوسش دارم که این چیزا مهم نیست.

بدون عنوان

جدیدا انگیزه داشتن هم انگیزه میخواد...

ازدواج

بعد از مدتها به دوستم زنگ زدم حال و‌احوالش بپرسم، ازش سوال کردم ازدواج نکردی؟ میگه مرد حسابی من بچه هم دارم، یعنی قشنگ معلومه بیشتر از دوساله ازش بی خبرم.

میگم: همین دیگه وقتی بی خبر ازدواج میکنی ما هم دعوت نمیکنی معلومه بی خبرم، میخوای عروسی بچه ات دعوتمون کن.

از من میپرسه تو نمیخوای ازدواج کنی، بهش‌ میگم:نه بابا ولمون کن.

میگه: بدبخت هم سن ماموت شدی برو زن بگیر خب.

میگم: الان مشکل زن نگرفتن من چیه؟ تازه من اصلا ماموت، تو همش یک سال از ماموت کوچکتری.

میگه: هیچی میخوایم بیام مراسم شام بخوریم.

میگم: یعنی مردم رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی، بگو پس واسه شکم خودت اصرار میکنی. خب من دوتا شام بهتر از شام عروسی برات میگیرم، بیخیال من شو دیگه.

میگه: الان که فکر میکنم میبینم کی به تو زن میده، دختر مردم بیچاره بشه.

میگم: یعنی خوشم میاد قشنگ واسه شکم آدم میفروشیا، حیف اون تقلب هایی که توی دانشگاه بهت رسوندم.

میگه: کدوم تقلب، یه چیزی رسوندی اما درنهایت که منو گرفتن.

میگم: تقصیر خودته دیگه چقده بهت گفتم  تو دیگه به اون دختره نرسون، میگیرنت.

میگه: خب از بس من آدم مهربونی ام گفتم گناه داره بیفته

میگم: آره حتما، فقط نمیدونم تو چرا مهربونیت فقط با دختراست؟