من معتقدم آدمهای محافظه کار، آدمهای خطرناکین. چون اولویت زندگیشون منافع شخصیشونه و برای حاصل شدن این منافع، رنگ عوض میکنن. تکلیفشون با بقیه مشخص نیست که کدوم وَریَ ن.
نمونه این آدمها تا دلتون بخواد توی جامعه موجوده. همشون اصول زندگیشون بر منافع شخصی بنا شده. حالا شاید یکی بیشتر محافظه کار باشه و یکی کمتر. از این آدمها باید ترسید. از مراوده باهاشون باید فراری بود. زندگی که فقط منافع شخصی نیست. خیلی از جاها باید بخاطر جمع، از منافع شخصی گذشت.
این افراد، دورو هستن. معمولا توی کارهایی که امکان تنش هست، بقیه رو پیش میندازن و در هنگام نتیجه گیری، جزو اولین ها هستن.
خیلی از همکاران من چنین ویژگی هایی رو دارن. مثلا امروز موضوعی پیش اومد نیاز بود رییس اوکی بده، زنگ زده به من که از رییس نپرسیدی؟ منم گفتم نه. خیلی نتیجش برام مهم نیست(با اینکه اتفاقا خیلی مهم بود). دیگه زنگ نزد.
آسمان را چو بنگری
دگر زمین را نخواهی دید
دگر طعم تلخ خیانت را نخواهی چشید
دگر قیل و قال آدمیان را نخواهی شنید
دگر بوی نامطبوع ظلم را استشمام نخواهی کرد
و دگر بار دستان سرد ترس را، لمس نخواهی کرد
اما کیست که آسمان را بنگرد؟
کیست که خود را از قید و بند های حواس دنیا رها سازد؟
بعضی وقتا به گذشته فکر میکنم، از بعضی از کارام سخت ناراحت میشم. مثلا چرا تمام مطالب وبلاگ قبلیمو پاک کردم که فقط جسد وبلاگ بمونه حتی از توی زباله ها هم پاکشون کردم
. البته دلیل کارم اون موقع این بود که میخواستم یه چیزهایی بریزم دور و از نو شروع کنم ...
اما هنوز آهنگش مونده و وقتی توی وبلاگ میرم آهنگ پخش میشه
اومده اول صبح همه رو جمع کرده رفتن توی بیابون صبحانه بخورن اینم رییس نامحترم ما. آدم باید پایبند به یه اصولی باشه. خداییش هدفتون از اومدن سرکار چیه؟
خدا رو شکر که من جایگاهی توی شرکت ندارم وگرنه یا باید این وضعیت فلاکت بار اصلاح میکردم یا خودم سکته میکردم 
یکی از چیزهایی که خیلی بدم میاد اینه که کسی بهم تک زنگ بزنه. اصولا با کسی که تک زنگ بزنه هیچوقت تماس نمیگیرم و اصلا مهم نیست اون شخص کیه.
الان یه بنده خدایی هرروز تک زنگ میزنه و هردفعه بیشتر از ۱۰ بار. آخه بگو تا حالا شده تو تک زنگ بزنی و من بعدش زنگ بزنم؟ نکن اینکارو. نه خودتو اذیت کن و نه من. اگه کار داری درست زنگ بزن.
امروز جناب مدیرعامل تشریف فرما شدن
بیشتر از 30 نفر خدم و حشم دورش مثل پروانه ای که دور گل میچرخه، میچرخیدند. اونم چه گلی

همکارم به من میگه تو چرا نیومدی؟ میگم من بیام چکار؟ خیلی خوشم میاد ازش یا انگار اومدنش قراره دردی رو دوا کنه.
دنیا سرشار از تنوعنژادی، اعتقادی و رفتاری انسانهاست. معمولا انسانها در بعضی از خصلت ها مشترکند اما در همین خصلت های مشترک، تفاوتهایی هست که در جاهای خاص خودشونو نشون میدن.
دیروز دوباره تصادفا موضوعی پیش اومد که یاد یک بازه زمانی تقریبا ۲ ساله از زندگیم افتادم. بازه زمانه ای که تجربه ای ارزشمند بود اما راه بدست اوردنش، اصلا جذاب نبود و حتی زجرآور بود. شاید خلاصه تجربه من بشه در چند جمله گفت: آدمها اونجوری که روز اول خودشونو نشون میدن نیستند. باید بهشون زمان داد تا نقابی که ناخودآگاه روی صورتشون کشیدن رو، کنار بزنن.
فقط چیزی که من درک نمیکنم اینه که چرا الان که ۵ سال از اون داستان گذشته،هنوز شخصی که محکوم میشه، منم؟ بس نبود حرفهایی که واقعا دروغ محض بود پشت سرمن گفته شد؟ هنوزم تمومی نداره؟
رییس میگه من فردا نمیام میخوام برم تهران. منم توی دلم گفتم خوشحال میشم که نیای.
فکر کنم رییس هم همین حسو داشته و از اینکه منو نمیبینه، خوشحال میشه.
اگه میشد بهش میگفتم تو اصلا نیا سرکار. با اداری صحبت میکنیم سرماه حقوقت رو بده، در مورد کار هم من بهت تعهد محضری میدم که روی زمین نمیمونه. معامله برد برد که میگن همینه دیگه

امروز بعد از چندین روز قرنطینگی، سرکار اومدم. البته به راننده زنگ نزدم که دنبالم بیاد. با ماشین خودم اومدم. رفتم ماشین زیر سایبان پارک کنم، دیدم فقط اسمش سایبانه. ماشین کلا زیر آفتابه انگار. فقط واسه زمانی که بارون میاد خوبه. نه از بس ما اینجا زیاد بارون هم داریم، به درد همونم نمیخوره.
من نمیدونم اون کسی که این سایبان رو طراحی کرده، قبلش فکر نکرد اصلا فکر چرا؟ نگاه نکرد که جهت نور خورشید چجوریه؟
مشت نمونه خرواره. این یه سایبان ساده س. حالا شما فکر کن چه خبره توی مملکت با طرح های بزرگ.
طرف تا دیروز توی یه واحد دیگه بوده، الان شده رییس مستغلات.نه تخصصشو داره نه رشته تحصیلیش بوده نه تجربشو داره. جوری حرف میزنه انگار یه عمر سابقه کارهای عمرانی داره. به خدا جمله نمیدونم، نمیتونم بد نیست. وقتی بهت میگن فلانی بیا رییس شو، بگو من نمیتونم، من اینکاره نیستم. باور کن نه عیبه. نه اتفاقی میفته.
نه اینکه واسه سمت حاضری هرکاری کنی. زیرآب هرکسی رو بزنی.
یکی از استعدادهای بیکران و ماورای زمینی من، استعدادِ بی استعدادی در آشپزیه. نهایت هنر آشپزیم، نیمرو میشه که اونم هیچوقت نتونستم تخم مرغ رو سالم بندازم توی ماهی تابه. همیشه دایره و گردی تخم مرغ، از یک طرف نشت پیدا میکنه به کل ماهی تابه و بیشتر به نقشه زمین، خشکی ها و دریاها شبیهه تا نیمرو
مادرم میگه تو که آشپزی بلد نیستی، اگه یه وقتی کسی خونه نباشه چکار میکنی گشنه نمونی. میگم: خب مادر من، خدا رستوران واسه همین آفریده دیگه. تازه اون بنده خدا هم میخواد نون زن و بچه رو ببره. باید کسی باشه که آشپزی بلد نباشه بیاد پیشش خرید کنه که بتونه از این راه ارتزاق کنه. آدم ها باید به فکر هم باشن. 
میگه: تو و این خواهرت اگه این زبون رو نداشتین تا حالا صد بار گرگ شما رو خورده بود. من نمیدونم تو و خواهرت این زبونتون رو از کی به ارث بردین. 
