دوباره چهارشنبه سوری رسید و تکرار قصه تلخ سوختگی و ترس و دلهره. وقتی بخواین چوب خشک و ستون ساختمان رو تغییر بدین، نتیجش احتمالا مطلوب نخواهد بود.
عده ای سعی کردن رسم و رسوم باستانی ایرانیان رو تغییر بدن، با اسم چهارشنبه سوری، با پریدن از روی آتش و با شعارش ، جنگیدن. بله موفق شدن، اما ورژن جدید چهارشنبه سوری همراه با ترقه بازیهاش، با سروصداهای نابهنجارش، با سوختگی و با مرگ، جایگزین شد.
آقایون مسئول، لطفا سعی نکنید همه چیز رو تغییر بدید که طبق نظر شما باشه. چوب خشک زیر سقف، ستون خونه ست. برداشتنش، سقفو پایین میاره.
یکی از تمرینات سه تار که با مضراب زدم پلاستیکی چهار مضراب دلکش ردیف میرزا عبدالله رو زدم و احتمالا خیلی شبیه اصل قطعه نیست.
یه جایی مضراب توی انگشتم سُر خورد و کاملا واضحه



دیروز وقتی داشتم توی خیابون با ماشین میرفتم چشمم به تابلویی خورد که برند ماسیمو دوتی 70 درصد آف زده.
برای من جای سواله که شما چقدر سود میگیرید که 70 درصد آف میذارید؟ با فرض اینکه مغازه دار خیلی با انصافه و الان از این حراجی الان سود صفر میخواد و با حساب مالیات و بیمه و هزینه های جانبی مغازه،یعنی قبل از حراجی داشته 70 درصد سود میگرفته.
هرچند که همین الانم داره سودشو میگیره و فقط 70 درصد از چندین برابر سودش داره کم میشه و البته اگه قبل از حراجی، قیمتشو 70درصدبالا نبرده باشه.
ممنون.شما خیلیییی با انصافید...
(بابت کیفیت پایین عکس عذرمیخوام. از پشت شیشه ماشین عکس گرفتم)

اگه دیدید ماشینی جدید، ظهر و توی هوای گرم، شیشه ماشین داده پایین، با احتیاط از کنارش رد بشید، چون این بنده خدا به خودش رحم نداره و برای خودش ارزش قائل نیست و پول و شاید لیتری بنزین، براش از سلامتی خودش مهمتره. بقیه که دیگه هیچی.
موضوع اول:
یکی از عادتهای بد یا خوب من اینه که موقع خرید یک وسیله، اصلا چونه نمیزنم. اگه خود فروشنده کم کرد که دستش درد نکنه اگه هم کم نکرد که بازهم دستش درد نکنه. و البته هیچوقت با کسی که چونه میزنه هم خرید نمیرم
این عادت من همیشه مورد انتقاد اطرافیانه. واسه همین یه بار اومدم که متفاوت باشم:
وقتی خریدم از یک مغازه تموم شد و موقع حساب و کتاب شد، فروشنده گفت میشه ۱۶۱ تومن، منم برگشتم گفتم شما اگه میشه ۱۶۰ حساب کن. اونم گفت باشه و ۱۶۰ کارت کشید. منم الان مثلا خوشحال بودم که با فروشنده چونه زدم. بعد که از مغازه اومدم بیرون، داشتم به کار خودم فکر میکردم، الان من چرا خوشحالم؟ خب من اگه نمیگفتم، مغازه دار ۱۰۰۰ تومن خودش کم میکرد و حتی شاید ۱۵۰ حساب میکرد. به خودم گفتم خاک تو سرت با این چونه زدنت.آخه تو که اینکاره نیستی چرا اداشونو در میاری؟ فقط خودتو سنگ روی یخ کردی. این اولین و آخرین چونه زدن زندگی من بود. الانم هنوز با روش قبلی خودم خرید میکنم، بدون حرف و بدون چونه با فروشنده.
موضوع دوم:
موضوع دیگه ای هم که هست من از فروشنده هایی که خیلی با مشتری صمیمی میشن خوشم نمیاد و معمولا از اونا خرید نمیکنم، این موضوع بیشتر بین مغازه های بوتیک رایجه که شما اگه گونی مغازشونو هم بپوشید میگن به به، انگار برای تو ساختن. یا موقع حساب و کتاب یه منتی میذارن که برای تو اینقدر حالا اولین باره که همو میبینیما . معمولا وقتی چنین چیزی پیش بیاد، من میگم ممنون و نمیخرم.
دیروز که رفته بودم پمپ بنزین، دیدم روی دیوار یک مدرسه نوشته “ باز شدن درب یک مدرسه مساوی است با بسته شدن درب یک زندان “.
شعار قشنگیه اما تا حالا که محقق نشده
دیروز بعد از یکسال، موفق شدم مستند چی چیکا رو ببینم. بصورت اتفاقی جایی خوندم که دیروز آخرین اکران توی شهرما داره.
این مستند درباره شخصی به نام ابراهیم منصفی هستش که شاعر و خواننده جنوبی بودن که بعد از چندین خودکشی نافرجام، در آخرسال ۷۶ به زندگی خود پایان دادند.
اما واقعا جای تاسف داشت که فقط ۹ نفر توی سینما این فیلم رو میدیدن.

خداوند به بنده شانس داشتن ناخن درست حسابی نداده. ناخنم به سلامتی شکست و تمرینات سه تارم رو از این به بعد تا رشد به اندازه کافی ناخن، باید با مضراب پیش ببرم که چقدر هم ناامید کننده و خسته کنندس.
دیروز در آخرین روز کاری در سال ۹۹، همکارم که اتفاقا فوق لیسانس هم هستش، حرکتی به نمایش گذاشت که من ایمانم به جمله “ نه پول، نه مقام، نه سطح سواد و نه موقعیت اجتماعی، شخصیت و فرهنگ آدمو بالا نمیبره، شخصیت باید توی خون و ذات آدم باشه”، بیشتر شد.
ما سرکار همراه ناهار، سهمیه یک شیر پاکتی و دسر داریم، این بنده خدا ظاهرا همراه ناهارش شیر نبود و اومد پیش من که سهمیه شیرشو از من بخواد. گفت: غذای من شیر نداره، یه دونه شیر بده. منم شیر سهمیه خودم که همراه غذام بود، بهش دادم. سهمیه شیر چند روز گذشته من هنوز توی یخچال بود. بهش گفتم اگه میخوای بازم شیر هست. میخوای اونا هم بهت بدم؟ دسر هم اگه خواستی هست. البته من منظوری از حرفام نداشتم اما یه لبخند تلخی زد و فکر کنم احساس کرد دارم کوچیکش میکنم. قصدم این نبود ولی حرکتش خیلی ضایع بود واسه یه شیر. آخه چجوری روت شد واسه یه دونه شیر، بیای این حرف رو بزنی؟
یا اون همکاری که وقتی واسه یه مناسبتی، شکلات داده بودن و یکی از همکاران دیگه رِست بود، زنگ زده بهش که فلانی این شکلات داره تاریخش تموم میشه اگه نمیخوای من ببرم بدم. اتفاقا تاریخش هنوز خییلییی هم مونده بود.
خدا هممون رو به راه راست هدایت کنه