یکی از خصلت های انسان قضاوت کردنه که البته به نسبت آدمهای هر جامعه، کم و زیاد داره. یه جایی بیشتر یه جایی کمتر.
مثلا نمیتونیم چیزهایی رو که میبینیم رو بدون اینکه قضاوت کنیم ازشون رد بشیم. ظاهر آدما، اوضاع مالیشون، تیپ و لباس و پوشیدنشون.
شاید خود قضاوت اینقدرا فاجعه نباشه، اما فاجعه جاییه که به قضاوتامون، ارزش میدیم و بر اون اساس رابطمون با اطرافیان شکل میگیره.
مثلا کسی رو میبینیم که ظاهری داره که از نظر ما شلخته س، و یا برعکسش خیلی خوشتیپه. توی روابط با این دو نفر، ترجیحمون اینه با اونی باشیم که خوشتیپه. بدون اینکه بدونیم چی توی فکرشون میگذره، شخصیتشون، نوع نگاهشون به زندگی چجوریه.
تمام چیزهایی که گفتم ایراد گرفتن نبود. باگ انسانه و البته این باگ تفاوت بین آدمها رو رقم میزنه.
چرا دیگه هیچی عادی نیست؟ کلا بعد از حوادث دی ماه، خیلی چیزها تغییر کرد. لااقل برای ما، قسمتی از زندگی و زنده بودن از بین رفت. جنگ هم مزید بر علت شد.
بعد از دی، مردم دو دسته شدن. شدن موافق و مخالف. اما کاری که جنگ با ما کرد این بود، که اون مخالفین و کسانی که دل خوشی از این وضعیت نداشتن، خودشونم به دو دسته مخالفین و موافقین جنگ تقسیم بشن.
به نظرم مظلوم ترین مردم، کسانی بودن که هممخالف این نظام بودن و هم مخالف جنگ. احتمالا تعدادشون هم اقلیت به حساب میاد. واسه این گروه یه جورایی زندگی تموم شده. دیگه شادی خاصی وجود نداره. خیلی حس دوگانس، توضیح دادنش خیلی سخته. معامله باخت باخت به حساب میاد. ناامیدی از اینجا نشاءت میگیره.
در زمان خرابی بلاگ اسکای یه وبلاگی توی یکی دیگه از سایت های داخلی ساختم، الان حس آدمی دارم که عاشق دو نفره و میخواد هر دوشون رو نگه داره، جوری که هیچ کدومشون نفهمن کسی دیگه هم هست. اما نه شدنیه و نه انرژیشو داره.
سوال اینجاس: باید به عشق اول بیشتر توجه کرد یا به عشق جدید؟
نهایتا بلاگ اسکای برگشت و چیزی که من متوجه شدم اینه که بیشتر از اینکه علاقه به نوشتن داشته باشم، حرفی برای گفتن ندارم.
فکر میکردم بعد از چند ماه، خیلی حرفای نگفته مونده اما واقعا اینجوری نیست. بیشتر خستگی و ناامیدی از آینده مونده تا حرف جدید. هرجوری نگاه میکنی آینده ای نمیبینی.
مثل راهرویی میمونه که روبروش دره بزرگیه و از پشت سر دیوار در حال نزدیک شدنه و این راهرو هی کوچیکتر و کوچیکتر میشه تا جایی که به درون دره پرت میشی و عاقبتت نامشخصه. فکر میکنم این دیوار خیلی خیلی نزدیک شده.
چیزی که آدمای دور و بر میبینن، خود واقعیت نیستی. میخندی، شوخی میکنی، جوک میگی، خاطرات خنده دار مینویسی اما هیچ کدوم اون توی واقعی نیست. این نقابه که داره جای تو حرف میزنه و زیر این نقاب چهره واقعیت پنهان شده و هیچ کسی حتی نزدیکترین آدما بهت اونو نمیبینن و قرار نیست ببینن. کسی به کسی کمک نمیکنه و خودت باید از پس خودت بر بیای. زندگی ادامه داره و باید ادامه بدی.
دیگه اون فراز و نشیب چند سال قبل وجود نداره. اتفاقات دور و بر نه اونقدر ناراحتت میکنن و نه اونقدر خوشحال. مثل یک ولتاژ DC که دیگه مثل AC موج سینوسی نداره و انتگرالش صفر نیست. مساحت زیر نمودار یک عدد ثابته و شاید گهگاهی یک ریپل کوچیک مقداری این ولتاژ رو کم و زیاد کنه اما توی فرکانس های بالا این ریپل کوچیک حرفی برای گفتن نداره.
خب بعد ۵۶ ساعت، سفر منم تموم شد و به خونه برگشتم.
با سر و صدای جنگ و انفجار و هواپیماهایی که هیچ کدومشون باعث ایجاد حس امنیت و آسایش نمیشن، خیلی غریبم.
امیدوارم این روزها به سرعت بگذرن و فارغ از خواست طرفین، نتیجه چیزی جز رفاه، آسایش و آرامش مردم نباشه.
با اینکه سفر زمینی با اتوبوس، سفر سختی به حساب میاد، اما قشنگی های خودشو هم داره. مخصوصا اینکه میتونی طبیعت اطراف رو ببینی. توی مسیر برگشت از بهبهان رد شدیم. قبلا از بهبهان گذر کرده بودم اما همیشه شب بود و هیچوقت طبیعتش رو ندیده بودم. اما پریروز برای اولین بار در هنگام روز بهبهان و طبیعت اطرافش رو دیدم. چقدر قشنگ بود. البته که هوای بارندگی هم لذت دیدنش رو دوچندان میکرد.
و برعکس چقدر دلم به حال خرمشهر و آبادان سوخت. شهرهایی که همونجور که از اسمشون پیداست به واسطه نفت و وجود غربیها زمانی جزو با امکانات ترین و مدرن ترین شهر های ایران بودن. اما جنگ کاری باهاشون کرد که دیگه هیچوقت رونق نگرفتن. و فقط با مقایسه الانشون با گذشتشون میشه به این موضوع پی برد که جنگ چقدر میتونه برای یک شهر و کشور فاجعه آمیز باشه...
دو هفته پیش یک مسافرت تقریبا یهویی خارج از کشور برام پیش اومد و فکر البته نمیکردم دقیقا فردای روزی که من ایران نیستم جنگ بشه.
دوری و بی خبری از خانواده به دلیل قطعی اینترنت و خبرهای بمباران که هر رسانه ای شنیده میشد، تجربه تلخی برام رقم زد. چقدر هم تلخ بود، چقدر برای خانوادم، فرزندم گریه کردم، ترس از اینکه براشون اتفاقی بیفته، ترس از اینکه دیگه نبینمشون. حادثه میناب که پیش اومد و خبرش رو دیدم و اون بچه های معصوم که بی گناه کشته شدن و ناخودآگاه همزاد پنداری که آدم با پدر و مادرهاشون میکنه، خیلی وحشتناک بود.
و الانم هنوز به خونه نرسیدم با اینکه بیشتر از ۴۸ ساعته توی اتوبوسم و دارم توی اتوبوس مینویسم. برای رسیدن به ایران ۳ اتوبوس عوض کردیم و از کشور عراق هم گذر کردیم با اینکه عراق اصلا جزئی از مسافرت ما نبود.
خدایا کشورمون رو کشور امن قرار بده.
خداوند انسان را آزاد خلق کرد و در انتخاب هم آزاد گذاشت. این ما هستیم که انتخاب می کنیم با شرافت زندگی کنیم یا بی شرف باشیم ، و عده ای از انسانها، بی شرف بودن رو انتخاب می کنن.
هر روز بیشتر به این یقین میرسم که بعضیا توی سرشون جای مغز، پِهِنه. یه عده که دارن منفعت میبرن واسه همین چشمشون رو روی واقعیت بستن. خیلی هم منطقیه. منفعتش توی نپذیرفتنه. اما یه عده واقعا گاون. یعنی حتی ساندیس خور هم نیستن.
اینهمه کشتار رو ندیدی؟ اینهمه قتل و جنایت رو ندیدی؟ اون شبی که من بیمارستان پیش برادر همسر بودم، بالای ۱۰ نفر روز فقط از اورژانس بردن سردخونه. حالا دیگه بعدش چند نفر فوت شدن، فرداش چه خبر بوده، من نمیدونم. اورژانس بیمارستان عین فیلم های جنگی که نشون میده مجروح اینور و اونور ریختن بود. تا جایی که مجروحین روی صندلی و زمین بودن.مسئول پذیرش سردخونه میگفت اینقدر تعداد متوفی زیاده که مجبور شدیم سردخونه ای که یکسال خاموش بوده رو روشن کنیم.
جالب اینجاس که بیمارستان آماده باش بوده اما تلفن ها رو قطع کردن. یعنی مثلا بیمارستانی که ۴ تا اتاق عمل داره، یک اتاقش خالی بوده چون جراح نداشتن. نتونستن به جراح خبر بدن که بیاد عمل کنه. خود رئیس بیمارستان توی اتاق عمل بوده. یا یک جراح از ساعت ۱۲ شب تا ۱۰ صبح توی اتاق عمل بوده و داشته عمل میکرده، جوری که پرستارا میگفتن این بنده خدا گفته دیگه از خستگی توان ایستادن ندارم، اما بازم میمونم و تا جایی که بتونم به عمل کردن ادامه میدم. یکی از بستگان که پزشکه میگفت به بیمارستان ها اعلام کرده بودن که کسانی که تیر خوردن رو پذیرش نکنه، اما همین رئیس بیمارستان پای تمام عواقب احتمالیش وایساد و زیر بار نرفت. یه عده برای کشتن پول میگیرن و یک عده برای نجات دادن زحمت میکشن. خدا پدر و مادر کادر درمان رو بیامرزه. این دو روز با چشم خودم دیدم چه زحمتی کشیدن، چقدر بخاطر جوون هامون که پرپر شدن، گریه کردن.
بعد از یک روز این در و اون در زدن برای گرفتن مجوز دادستان برای ترخیص، بلاخره یکشنبه برادرِ همسر رو با تمام اون ساچمه هایی که به سینه و دست و پا اصابت کرده بود، به خاک سپردیم.
انتظارات آدما از یک سیستم، مخصوصا سیستم دولتی باید معقول باشه. توی یک سیستم و اداره دولتی چند اصل وجود داره که خیلی مهم هستن ولی بعضا کارمندان رعایت نمیکنن و دودش توی چشمشون میره:
۱- اداره، خانواده نیست و رئیس یک اداره، پدر نیست. یعنی چی؟ یعنی اینکه وقتی شما یک آدم از زیر کار در رو هستید، انتظار نداشته باشید که رئیس چشم پوشی کنه. اشتباه تاوان داره.
۲- توی یک سیستم دولتی، محدودیت منابع مالی وجود نداره. یعنی اگه شما فکر می کنین با کم کاری میتونین یک سیستم رو محتاج خودتون کنین، باید به عرضتون برسونم سخخخت در اشتباهین. توی یک اداره دولتی اگه شده چندین برابر هزینه کنن، پیمانکار بگیرن، منت کسی رو نمیکشن. یعنی شما محتاج سیستم هستید نه سیستم محتاج شما.
۳- لج افتادن با رئیس، میتونه آینده شغلی شما تا روز بازنشستگیتون رو تحت الشعاع قرار بده. فقط کافیه یه وارنینگ توی پروندتون درج بشه. اونوقت مثل دانش آموزی که نمره انضباطشو پایین گرفته، هیچ کجا شما رو نمیخوان.
۴- توی یک سیستم دولتی، همیشه نفرات بر اساس شایستگی رشد نمیکنن. ممکنه شما فکر کنین، فلان جایگاه رو باید شما بگیرین، اما بدن به کسی دیگه و هزاران دلیل بیارن که شما مناسب اون جایگاه نیستین. اونوقت احتمالا شما راه شماره ۲ رو در پیش میگیرین و در نهایت به سرنوشت شماره ۳ دچار میشین.
به نظرم از همه مهمتر شماره دو هستش.