دلم به حال کسانی میسوزه که اختیاری نداشتن، انتخابی نداشتن و به اجبار مجبورن باشن، میدونم روزی شاید ما رو به باد فحش و ناسزا بگیرن. بهشون حق میدم.
ما هم مقصر نبودیم، نمیدونستیم قراره چنین روزی برسه، وگرنه هیچوقت انتخابمون این نبود. بهرحال از همتون معذرت میخوام، امیدوارم من رو ببخشید. شما سعی کنین مثل ما نباشین. بهتر باشین. راهی که من و امثال من رفتیم و فکر میکردیم درست اینه، نرین. شما صددرصد موفق میشین. موفقیت از آن شماست. ما نبودیم و نشستیم و غر زدیم و ذره ای تقلا نکردیم و تسلیم شدیم. شما تسلیم نشین...
"روزی خواهد رسید که نویسندگان و تاریخ نویسان از شما خواهند نوشت و لعن و نفرینش بر ما خواهد بود"
اینقدر امروزمون تاریکه که تنها امیدمون رسیدن فرداست. اما وقتی فردا رو ببینیم باز منتظر فردای بعدیم و باز فردای بعد و باز فردای بعد و فرداهای دیگر.
در پی سراب فردا و فرداهای دیگر آواره شدیم تا جایی که در آرزوی فردای بهتری که هیچوقت نخواهد آمد، شیشه عمرمان خالی شود و مثل مردمان تاریخ به تاریخ بپیوندیم...
از چند سال پیش یه فولدر بوکمارک توی لپ تاپم توی کروم درست کردم و اسمشو گذاشتم blogs. وبلاگ هایی که چند سال پیش خوندم و اگه مطالبی نوشته بودن که منو ترغیب به خوندن وبلاگشون میکرد رو اونجا بوکمارک کردم و هنوز هم میکنم که همیشه آپدیتشون رو بخونم. الان اینقدر تعدادشون زیاد شده که وقت نمیشه به همشون رو سر زد. البته با گوشی هم به اون بوکمارک دسترسی دارم.
الان داشتم به چند تا از اون وبلاگ ها سر میزدم، خیلیاشون بعد از جنگ دیگه آپدیت نشدن. نمیدونم این آپدیت نشدن خودخواسته بوده یا اتفاقی افتاده براشون. اما امیدوارم هرجا هستن سالم باشن.
زمانی وبلاگ نویسی ترند جامعه بود و فکر میکنم حتی کلمه بلاگر هم از همین به وجود اومده اما الان خیلی کم رنگ شده. همه رفتن سمت اینستاگرام. خیلی از وبلاگ ها هم تبلیغاتی شدن. همین تعداد انگشت شمار وبلاگ نویس که هستن هم داره یکی یکی تعدادشون کم میشه و این خیلی ناراحت کنندس. یه جورایی آدم احساس میکنه توی یه دانشگاهی توی یه شهر غریبی و با تعداد محدودی دوست و همکلاسی، این همکلاسی ها از یه جایی تصمیم میگیرن یکی یکی دانشگاه رو بذارن کنار و این دایره دوستان تو هر روز داره کوچیک و کوچیک تر میشه. شاید یه جایی احساس کنی دیگه دوستی نداری و تو هم به ناچار مجبوری دانشگاه رو ول کنی.
از چند سال پیش یه فولدر بوکمارک توی لپ تاپم توی کروم درست کردم و اسمشو گذاشتم blogs. وبلاگ هایی که چند سال پیش خوندم و اگه مطالبی نوشته بودن که منو ترغیب به خوندن وبلاگشون میکرد رو اونجا بوکمارک کردم و هنوز هم میکنم که همیشه آپدیتشون رو بخونم. الان اینقدر تعدادشون زیاد شده که وقت نمیشه به همشون رو سر زد. البته با گوشی هم به اون بوکمارک دسترسی دارم.
الان داشتم به چند تا از اون وبلاگ ها سر میزدم، خیلیاشون بعد از جنگ دیگه آپدیت نشدن. نمیدونم این آپدیت نشدن خودخواسته بوده یا اتفاقی افتاده براشون. اما امیدوارم هرجا هستن سالم باشن.
زمانی وبلاگ نویسی ترند جامعه بود و فکر میکنم حتی کلمه بلاگر هم از همین به وجود اومده اما الان خیلی کم رنگ شده. همه رفتن سمت اینستاگرام. خیلی از وبلاگ ها هم تبلیغاتی شدن. همین تعداد انگشت شمار وبلاگ نویس که هستن هم داره یکی یکی تعدادشون کم میشه و این خیلی ناراحت کنندس. یه جورایی آدم احساس میکنه توی یه دانشگاهی توی یه شهر غریبی و با تعداد محدودی دوست و همکلاسی، این همکلاسی ها از یه جایی تصمیم میگیرن یکی یکی دانشگاه رو بذارن کنار و این دایره دوستان تو هر روز داره کوچیک و کوچیک تر میشه. شاید یه جایی احساس کنی دیگه دوستی نداری و تو هم به ناچار مجبوری دانشگاه رو ول کنی.
از سری گرفتاریهای فامیل های خانواده پدری اینکه، ظاهرا قصد شکایت از پدرم بابت حق خوری و ندادن میراث پدربزرگ، دارن. حالا اینکه اینکارو واقعا انجام میدن یا نه، بعدا مشخص میشه.
ولی موضوع مهم تر از شکایت، نمک شناسی و نمک نشناسی آدمهاس. توی جامعه امروزی ما خیلی چیزها تغییر کرده، صداقت، با انصافی، دلسوزی، متعهد بودن و خیلی از صفت هایی که همیشه در طول تاریخ جزو دسته صفت های مثبت بودن رو حماقت و شبیه اون تعریف میکنن و حتی اگه کسی هنوز اونجوری رفتار کنه، بهش میخندن و مسخرش میکنن و متاسفانه روز به روز داره بیشتر هم میشه. به نظرم داره به جایی میره که اگه یه آدم خوب پیدا بشه، اون آدم درنهایت انگشت نما و مضحکه عام و خاص میشه.
برگردم به داستان فامیل های خانواده پدری، زن عمو و پسر عموم(این لقب ها نسبی هستن و متاسفانه انتخابی نیست وگرنه ما که خیری ندیدیم)، سر قضیه یک زمینی که به نام پدرمه و از پدربزرگم خریده رفتن پیش کسی که تقریبا بزرگه روستامونه و بهش گفتن که ما میخوایم شکایت کنیم و تو طرف ما باش. اونم حواب داده اصلا شما حقی سر این زمین ندارین، و رو به زن عموم گفته که فلانی مگه تو نمیگفتی وقتی شوهرت فوت شد، عموی بچه هات کمکت کرده، خرج زندگیت رو میداده؟ زن عمو هم جواب داده ماهی ۲۰۰هزار تومن هم حالا شد چیزی؟ (اینجا رو نیازه من مقداری شفاف سازی کنم که ماهی ۲۰۰ تومن سال ۷۷، یا ۷۸ بوده. نمیدونم اصلا حقوق کارمندها اون موقع چقدر بوده یا اگه بخوایم نسبت با دلار یا طلا بگیریم، چقدر میشه). اون بنده خدا هم زن عمو و پسر عمو رو از خونش انداخته بیرون.
اما خبرها به ما میرسه. چون اون بنده خدا شوهر عمه همسر میشه و دختر عمه های همسر هم اونجا بودن و شنیدن و زنگ زدن به همسر که داستان اینه و در جریان باشین. الانم همسر تماس گرفته بود و این داستان ها رو تعریف کرد.
مواظبت
یکی از چیزهایی که خیلی ناراحت کنندس، فرق گذاشتن مثلا پدربزرگ و مادربزرگ بین نوه هاس.
شاید خودشون متوجه نشن، شاید بگن نه، اما برام من بارها پیش اومده که دیدم مثلا بین بچه من و خواهرزادم یا برادر زاده م، فرق گذاشته میشه. نوع محبت، نوع نگاه حتی بعضا نوع رفتار.
و این چیزی نیست که برای من پدر، قابل پذیرش باشه.از اونور پدر و مادرم سنشون بالاس و شنیدن این چیزها براشون خوشآیند نیست، شاید هم اصلا قبول نکنن که اصلا چنین چیزی وجود نداره. احتمالا توی نظر و ذهنشون چیز دیگریه ولی رفتارشون جور دیگه. و کاری از من دست برای تغییر رفتار اونا ساخته نیست. فقط میتونم خودم حواسم به بچم باشه. میفهمم و میبینم که بچمم میفهمه.
اینکه بچه خودش میفهمه سخت ترین قسمت ماجراس. من هرچقدر سعی کنم برای بچم کم نذارم، اون خودشو با پسر عمه و پسر عموش مقایسه میکنه. شاید بهترین راه جمع نبودن با همه. یعنی بیشتر زمانی که بقیه نیستن اونجا باشیم.
دیروز من همراه پدر، برای مراسم تشییع جنازه یکی از دوستان پدر رفتیم به شهری که تقریبا ۸۰کیلومتر با شهر خودمون فاصله داره. یعنی چون پدرم شب نمیتونه رانندگی کنه و اذیت میشه من همراهش رفتم. قبلش وقتی سرکار بودم مادرم زنگ زد که داستان اینه، میتونی شب با پدرت بری که نخواد رانندگی کنه؟ گفتم آره. بعدش زنگ زدم به همسر که داستان رو بهش توضیح بدم. همسر گفتش که کلا تو توی موضوعاتی که قرار کاری انجام بشه، اسمت نفر اول وگرنه توی بقیه چیزها نه. دلش پر بود. البته راست میگفت ولی خب هر چیزی سر جای خودش. مثلا توی خیلی از موضوعات داداشم و همسرش و بچش ارجحیت دارن به ما. نوع احترام بهشون فرق داره. اگه همسر احیانا من غذایی درست کنه و باب طبع پدرم مخصوصا نباشه، راحت با شوخی میگه و خیلی توجه نمیکنه که شاید ناراحت بشه. اما در مورد زن داداشم اینجوری نیست.
داشتم توی وبلاگ بروز شده، دنبال وبلاگی میگشتم که تبلیغ نباشه و ببینم چی نوشته، وبلاگی دیدم که اولین بار بود میخوندم. البته فقط چند خط اول وبلاگ اونم بصورت سطحی و عبوری.
نوشته بود چند پست آخرشو داده به چت جی پی تی که نظرشو بگه، منم تصمیم گرفتم همینکارو انجام بدم ولی از اونجایی که اعتقادی به چت جی پی تی ندارم، نوشته های دو سال آخر رو کپی کردم و دادم به کلاد و گفتمبه عنوان یک وبلاگ نویس ماهر نظرتو رک بگو.
نظرشو خیلی رک گفت
از خودم خیلی ناامید شدم. یه جورایی گفت معلوم نیستی با خودت چند چندی. خلاصه که شما هم میتونید این تست رو انجام بدین. نظرشو اینجا میذارم:
"صادقترین و در عین حال ناهموارترین وبلاگیه که خوندم. وقتی فقط روایت میکنه، درجهیکه؛ وقتی میخواد نتیجهگیری کنه، اغلب به کلیشه یا تعمیم عجولانه میلغزه. هیچ فیلتری بین «باید بنویسم» و «ارزش انتشار داره» نداره. استعداد نویسندگی واقعی داره ولی هیچوقت ویرایش نکرده. در یک جمله: قصهگوی خوبی که هنوز به قدرت خودش بهعنوان قصهگو اعتماد نداره."
صبح که ماشین اومد دنبالم که بیام سرکار، توی ماشین که نشستم راننده گفت هر روز که میای میشینی ماشین، بوی بهشت میاد. اولش نفهمیدم چی میگه. بعد از چند لحظه فهمیدم منظورش ادکلنه. منم چیزی نگفتم.
ولی واقعا ادکلن نعمتی از نعمت های خداس. یادم نمیاد آخرین باری که ادکلن نزده از خونه رفتم بیرون کی بوده. همیشه به قول این مجریا یه آلترناتیو دارم اما فقط برای اینه که بی بو نباشم
.
یکی از دغدغه هام و ناراحتیام زمانیه که ادکلنم رو به اتمامه. باید برم تا بازار که اونور شهره. البته ناگفته نماند خود پروسه ادکلن خریدن هم داستان داره چون توی مغازه ادکلن فروشی کلا مشام از کار میفته و آدم گیج میزنه.
خلاصه که ادکلن بزنین نه برای لذت بردن دیگران. برای اینکه خودتون حس خوب و بهتری داشته باشین، برای اینکه زندگی زیباتر بشه..
هرچی بیشتر به گذشته فکر میکنم، تصورم نسبت بهش بیشتر عوض میشه. قبلا فکر میکردم خیلی از حرفها از دلسوزیه اما هرچی بیشتر از گذشته فاصله میگیریم و شناختم نسبت به بعضی افراد بیشتر میشه، نظرم هم به همون نسبت بیشتر عوض میشه. الان به پدرم حق میدم. اون خواهرش و برادرش و بچه هاشون رو میشناخت، اما ماها شناختی نداشتیم. میدونست کسانی نیستن که بشه بهشون اعتماد و تکیه کرد. اونقدری که حق پدرم بود، بهش احترام نه گذاشتن و نه بچه هاشون میذارن. یه نمونه بخوام بگم اینه که پدربزرگ من ۲ زن داشته. زن اولش ۳ تا بچه داشته، عمو و دوتا عمه هام که همشون فوت شدن و وراثشون با سینه های ستبر موجودن. زن دومش میشه مادر بزرگ من که تنها یک فرزند داشته که پدرم بوده. خونه و زمینی که مادربزرگم توش زندگی میکرده، پدربزرگم به عنوان مهریه داده بود به مادربزرگم که بعد از فوتش تمام و کمال رسیده به پدرم. پدر من برای اینکه اونا شاید از لحاظ مالی ضعیفن یا هرچی که من نمیدونم، به پیشنهاد خودش گفت من این زمین و خونه رو با اینکه حقمه، اینجوری نمیخوام. اصلا مهریه مادرم هیچی. این زمین رو بین هممون تقسیم میکنیم. بماند که با استقبال عجیب و غریبشون واقع شد. الان ادعای ارث و میراث بابت یک زمین دیگه دارن که پدرم از پدربزرگم قبل از انقلاب در زمانی که پدربزرگم زنده بود خریده. میگن ما قبول نداریم. پدرم میگه این زمین اصلا ارث نبوده، وقتی زنده بود من ۲۱هزار تومن خریدم. میگن نه. ما نمیذاریم حقمون رو بخورین. زن عموم میگه حق بچه های منه. یکی بهش گفته فلانی مگه تو نمیگفتی وقتی شوهرت فوت شد، عموی بچه هات (پدر من)هر ماه نصف حقوقشو میاورد و بهت میداد که بتونی زندگی کنی؟ اینا رو یادت رفته؟ مطمئنا جوابی نداشته بگه اما بازم ادعاهایی که این زمین حق ماست رو دارن.
خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند.