کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

سوالات ذهن آشفته

با یک سوال شروع میکنم:

آیا جون یک انسان نسبت به انسان دیگه میتونه ارجحیت داشته باشه؟ مثلا یک قاتل من رو که یک آدم معمولی هستم رو بکشه و یا  رئیس جمهور یک کشور رو به قتل برسونه، از نظر جرم‌ نگاری اینها با هم متفاوتن؟

این سوال رو از هوش مصنوعی پرسیدم که بره بین ادیان مختلف و مکتب های مختلف ساخته دست بشر بررسی کنه و تقریبا همشون یک نظر واحد دارن که جان هیچ انسانی نسبت به انسان دیگه ارجحیت نداره. ولی موقعیت اجتماعی باعث تفاوت عواقب ناشی از اون عمل میشه.

اینجاست که باز یه سوال دیگه مطرح میشه، اینکه آیا اعتقاد به انتقام گرفتن اگه باعث به خطر افتادن جان دیگه ای از آدما بشه، باز هم باید بهش پایبند بود؟ یا اینکه برای جلوگیری از شر بزرگتر، از انتقام گذشت؟؟

پریماه

پریماه نیک پرور رو میشناسین؟ دختر ۱۸ ساله بندرعباسی که ۱۸ دی کشته شد؟

امروز صبح قبل از اومدن به سرکار داشتم توی اینستاگرام میچرخیدم که فیلم و عکسشو دیدم. یاد اون شب و دی ماه افتادم. 

اون شب ۱۸ دی که بیمارستان بودیم، دیدم یه خانمی داره زجه میزنه، گریه میکنه و یه بچه کوچیک هم دنبالشه. بچهه یادم‌ نیست دختر بود یا پسر. سنشو هم‌ نمیدونم، فقط میدونم خیلی کوچیک بود چون با مامانش اینور و اونور میرفت و دستش رو گرفته بود و گریه میکرد.

یه مردی هم با شلوارک هی اینور و اونور میرفت و میزد توی سرش و میرفت توی اورژانس و میومد بیرون سیگار میکشید دوباره میرفت توی اورژانس. خانمه هر دفعه میپرسید چی شد، مرده هم میگفت هیچی. تا دفعه آخر که آقائه اومد بیرون، خانمه پرسید چی شد؟ مرده جواب داد چی شد؟ تموم شد، رفت. خانمه چنان زجه میزد که دل ستون های بیمارستان هم میلرزید. از صحبت های خانمه اینجوری میشد بفهمی که پریماه یه داداش بزرگتر هم داشته و اونم قبلا فوت شده. خیلی گریه کردم. حتی صبح که کلیپ پریماه رو دیدمم بازم گریه کردم.

خدا از سر تقصیراتتون نگذره...

تلگرام

کانال تلگرام:      https://t.me/de_end_of_everything

مسافرت

برای ۴ روز آخر هفته برنامه مسافرت به شیراز کشیده بودم‌که بحمدالله در نطفه شکست خورد.

گفتم مهمانسرای شرکت رو میگیرم که هفته پیش وقتی زنگ‌زدم و پرسیدم گفتن رزرو شده و برنامه مسافرتمون کنسل شد. میتونم رفاهی بگیرم اما مشکل اینه که دوستی که اونجا دارم ناراحت میشه که چرا خونه اجاره گرفتی و خونه ما نیومدی. ولی اگه مهمانسرا اوکی میشد دیگه حرفی نمی موند.

نامه ای از زندان

ما محکوم شدیم و بعد از اعتراض به رای دادگاه، نتیجه اسفناک تر بود. محکوم به حبس ابد در زندان گربه ای شکل که محصور شده بین دریاها و کوه ها. راه فراری نیست، یعنی درب زندان برای فرار باز گذاشته شده اما پای رفتنی نیست. اگر پای رفتن هم باشد، نای رفتن نیست، اگر نای رفتن هم باشد، خاک گربه، اجازه نمیدهد. از کی گربه شبیه سگ باوفا شده و انسان را نمک گیر خودش میکند؟ مگر گربه همان حیوانی نبود که ازش به بی صفتی نام میبرند؟ همان که هرچقدر محبتش کنی در نهایت مرغ عشقت را در قفس شکار میکند؟ پس چرا ما عاشق این گربه شدیم؟


رای نهایی دادگاه حبس ابد با اعمال شاقه بود. بعد از تمام شدن دادگاه و افتادن به زندان چیزی نظرم را جلب کرد، شکل و قیافه کارکنان زندان. چقدر اینها شبیه قاضی و کارکنان دادگاه بودند، لحظه ای تئوری توهم توطئه را در سر گذراندم که نکند دادگاه و زندان یکیست؟ نکند قاضی سرگذشت ما، خود رئیس زندان است؟ اما من زرنگ تر از اینها بودم که تئوری توطئه حتی اگر درست باشد را باور کنم. اما... تئوری توطئه به نظر درست می آید. نکند من احمق شدم و فکر میکنم زرنگم؟ بگذریم.‌این بگذریم ها از تعالیم زندان است، هرجایی که شک کردی بدان که تو اشتباه میکنی و زندانبان درست می‌گوید. آهان‌این را هم بگویم که در زندان برایمان کلاس برگزار میکنند. کلاس هایی با عنوان های مختلف اما مضمون یکیست:"چطور زندانی بهتری باشیم و مدال سلول طلایی را ببریم".


هم‌ سلولی ها و هم بند ها، انسان ها و مردمان خوبی هستن، البته بین ما زندانی ها، هستن تعدادی که فکر میکنن زندانی نیستن و الان در نعمتن، حتی بدتر، بعضی از این زندانی ها، رئیس زندان و کارکنان زندان رو در حد فراتر از انسان دوست دارن و گمان میکنن زندانی بودن با چنین روسای زندانی، نعمتی از نعمت های خداست. تا یادم نرفته این را هم بگویم زندانی هایی هم داشتیم که با هم‌، هم سلولی نبودیم اما زندانی بودن انتخاب خودشان بود ظاهرا بوفه زندان را این افراد میچرخاندند و اینقدر مردمان متواضع و خوبی بودند و هستند که حتی کسی اسمشان را هم نمیدانست و با حروف مخفف صدا زده میشدند، اگر حروف مخفف نمیدانید چیست اجازه بدهید مثالی بزنم. مثلا ب ز.


حرف زیاد است اما الان موقع کار کردن شده و زندانبان با شلاق ایستاده، باید بروم وگرنه از جیره غذایی خبری نیست. 

همکارِ نساز

همیشه میگن دوست خوب از برادر بهتره. فکر میکنم همکار خوب هم همینجوریه. اما امان از همکار نساز. از دیروز تا ۱۰‌روز آینده رو گفتن سرکار باید شبکار داشته باشیم در صورتیکه ما کلا روزکاریم. تعداد نفرات رسمی واحد ما با رئیس ۵ نفره که یکی از این ۵ نفر درگیر بیماری سرطان و درمانشه و سرکار نمیاد، رئیس هم که هیچی، میمونه ۳ نفر. البته یه نفر ارکان ثالث هم داریم که شب اومدنش غیر قانونیه. نفر قرادادی هم که خدا رو شکر هیچوقت واحد ما در طول عمرش از تاسیس تا الان نداشته. چرا هم نمیدونم. 


دیشب اولین شبکاری بود، اون سه نفر گفتن ما نمیتونیم بیایم واسه همین من گفتم میام و دیشب من بودم. امروز برنامه ریزی کردن و به من گفتن تو پنجشنبه شب بیا، منم گفتم نمیام. چرا من روز تعطیل بیام سرکار؟ همکار نسازمون میگه من فقط دوشنبه و چهارشنبه میتونم بیام سرکار، از تایم زن و بچم نمیزنم. منم گفتم جوری میگی انگار ماها زن و بچه نداریم و فقط تو خانواده داری. من پنجشنبه نمیام، گزارش روزانه هم دیگه نمیزنم، واسه کار هم نمیرم. توی این ۶ ماه کلا ۱۰ روز گزارش ننوشتین، همشو من نوشتم. پای ثابت تمام شبکاریا من بودم. خسته شدم، دیگه نه گزارش مینویسم نه سرکار کار میکنم، نه شبکاریا میام. اینقده توی این ۱۳ سال اینکارا انجام دادم که دیگه خییییلییی خستم. اضافه کارمون اندازه همه، اپریزالمون اندازه همه. تا حالا میگفتم بخاطر وجدان انجام میدادم، از این به بعد وجدانمم خستس.

محبت و تنفر

بعضی وقتا باید زمان بگذره تا تفاوت بین محبت و تنفر رو متوجه بشی، خیلی از چیزهایی که به ظاهر میبینی و فکر میکنی محبته اما در واقع از تنفر اومده و بلعکس خیلی از ناملایمتی ها رو که فکر میکنی تنفره اما در واقع از محبت میاد.

به گذشته که برمیگردم خیلی از محبت ها رو غرض ورزی میبینم، اتفاقاتی که اون موقع درک نکردم و فکر میکردم از دلسوزیه اما الان که چهره اون آدما توی ذهنم میاد، دارم میبینم همش از تنفر بوده. و من چقدر ساده بودم که جوری دیگه ای فکر میکردم. 

در امتداد گذشته

بعضی وقتا گذشته رو مرور میکنم، میبینم زندگیم سرشار از انتخاب و اتفاق هایی بوده به ظاهر به ضررم بوده، اما همون ضررها باعث شده الان اینجا پست بذارم، محل کارم اینی باشه که الان هست، مهمتر از همه همسرم کسی باشه که الان هست. بهش میکنم اگه انتخابام فرق میکرد و الان اینا نبود چی؟ اون موقع خوشحالتر بودم یا الان؟ اون موقع بهتر بود یا الان؟  تغییری پیدا نمیکنن اما قطعا اینجایی که هستم رو دوست دارم.

تا حالا شده اتفاقی براتون بیفته که اون لحظه در نظرتون، بدتر از این دیگه نمیشده، دقیقا خلاف خواستتون. اما بعدها وقتی بهش برگردین، بگین خدا رو شکر که نشد وگرنه الان چکار میکردم؟ 

صبح‌بخیر

سلام جوان ایرانی

صحبت بخیر.‌امروز هم‌ یک‌ روز جدیده و منتظر باش که روزگار برات اتفاق تازه رقم بزنه. البته لزوما این اتفاق خوب نیست، احتمالا خوب هم‌نیس، یقینا هم‌خوب نیست

اگه میتونستین زمان و مکان تولدتون رو انتخاب کنین، کی‌‌و کجا رو انتخاب میکردین؟

کارهای عجیب رئیس

امروز از اون روزهاس که احتمالا رئیس مورد لطف پرسنلش قرار میگیره و با فحش و توهین های متعدد و متنوع، البته درون قلبی، مورد استقبال واقع میشه.

البته واقعا رئیس لیاقتش خیلی بیشتر از این چیزاس. خیلی بیشتر از چند توهین ساده و دم دستی. بنده خدا بسی تلاش کرده تا به این نقطه رسیده و وقتی کم بهش توهین بشه، احساس میکنم کوتاهی در حقشه. رئیس تو حقت خیلی زیاده اما متاسفانه ادب دست و پای ما رو بسته و نمیذاره خوب ازت استقبال کنیم. شاید از این موضوع ناراحت بشی اما به بزرگواری خودت ببخش. همونجوری که تو در حال پیشرفتی و هر دفعه تو پاچه های جدیدی برامون به سوغات میاری، ما هم سعی میکنیم فحش و توهین های جدید یاد بگیریم و با چیزی واقعا شایسته ش هستی ازت استقبال کنیم.