-
پایان پیچوندن
شنبه 18 بهمنماه سال 1399 12:18
بعد از تقریبا یکسال، همه چیز به روال عادی برگشت و دوران خوشی دوستان به پایان رسید، البته که من به شدت استقبال میکنم. از امروز دوران خوشی من شروع میشه و تایم کاری از روزی ۱۰ ساعت به روزی ۱۲ ساعت کار برمیگرده. فکر کنم تنها کسی که از زیاد شدن تایم کاری خوشحاله، منم
-
مرگ آرزوها
جمعه 17 بهمنماه سال 1399 18:14
همه ما در زندگی حداقل چندبار در جایگاه متهم قرار گرفتیم و قضاوت شدیم به اتهام خواسته ها، آرزوها و علایقی که مخالف با سلایق دیگران بوده.
-
صبحانه کاری
جمعه 17 بهمنماه سال 1399 08:51
این لحظه که من دارم مطلبمو مینویسم بوی املت تمام ساختون رو برداشته . کلا تو ی شرکت ما رسمه انگار که تا 8 همه بساط صبحانه دارن. کاری که من اصلا خوشم نمیاد . همکارم میگه آخه مگه میشه صبحانه ساعت 6 صبح خورد؟ میگم آره چرا نمیشه. به عنوان مثال، من خودم . میگه: تو ساعت چند از خواب بیدار میشی؟ میگم: ساعت 5:15 از خواب بیدار...
-
شستشوی رییس
جمعه 17 بهمنماه سال 1399 07:02
منشی رییس ناحیه زنگ زده میگه ساعت ۱۰ جلسه کمیته فنی. میگم اعضای کمیته فنی واحد ما کیه؟ اسم سه نفر رو میگه. میگم هیچ کدوم از این نفرات سرکار نیستن، مرخصی هستن بذار زنگ بزنم ببینم چی میگن. میگه باشه. زنگ زدم رییس میگم امروز جلسه کمیته فنی قراره باشه، میگه خودت برو. میگم من برم چی بگم نه درجریان موضوع جلسه ام و نه اختیار...
-
خاطره قطار
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1399 12:00
فاصله بین ۵ ماه از سال ۹۳ تا۹۴، اصفهان چون دوره بدو استخدامم بود، اصفهان بودم. برنامه این بود که سه هفته اونجا بودیم و یک هفته میومدیم خونه. غیر از عید که یک ماه موندیم و ۲ هفته استراحت بود. من تمام این سفرهای رفت و برگشت رو جز دو سفر، با هواپیما رفتم. یکی از این دوبار که مجبور شدم با قطار برم اصفهان، روز ۱۳ فروردین...
-
روزی غم انگیز و اما پایانی همراه با لبخند
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1399 08:28
دیروز داشتم با مادرم صحبت میکردم، بهش گفتم: فوت علی انصاریان منو یاد دایی انداخت. مادرم پرسید: چرا؟ جواب دادم: شاید چون دایی هم متولد ۵۶ بود و شاید چون دایی هم هیچوقت ازدواج نکرد. نمیدونم شاید بی ربط باشه و شاید ربطشو من ندونم یا نتونم توضیح بدم. نوشته ای جدید و بی ربط به متن بالا: دیشب خواهر زاده دوسالمو بعد از پنج...
-
قانون یا رفاقت
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1399 18:14
پریروز موقع کار، راننده گفتش که من بنزینم کمه، بین راه من به نفر بهره برداری زنگ زدم که ماشین ما بنزین نداره شما ماشین خودتو بفرست برگرده ما بیایم سرچاه، ماشین ما همینجا منتظر میمونه تا ما کارمون تموم بشه و بعد باهاش برگردیم. گفت باشه. نگو بعدش زنگ زده ترابری و حتی به گوش رییس منطقه رسیده، و رییس منطقه گفته ۴۰۰ تومن...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1399 17:55
متاسفانه امروز علی انصاریان هم فوت شدن و هنوز عده ای معتقدن که کرونا وجود نداره. خدا به مادرشون صبر بده.
-
آنزیم کبد
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1399 08:12
تقریبا دوسال پیش پزشک طب صنعتی شرکت باهام تماس گرفت که کجایی، منم گفتم سرکارم. گفتش بیا درمانگاه پالایشگاه. وقتی رفتم درمانگاه، گفتش آنزیم های کبدت، ۴ برابر حد نرماله و کبدت داره از بین میره. گفتم آره میدونم، مربوط به الان نیست چند سال این مشکل رو دارم. برام سونو کبد و کیسه صفرا نوشت و تکرار آزمایش که شاید آزمایش...
-
مرخصی
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1399 17:07
من نمیدونم رییس ما چه فکری میکنه، آخه کی م یاد همه رو با هم مرخصی بده، اونم توی شیفت کاری که خودشم مرخصیه. هیچی دیگه من موندم دست تنها با یه مشت تجهیزات قدیمی که دست به هرجاش بزنی از جای دیگه میزنه بیرون. البته تنها نیستما، یک نفر مثلا هست اما در واقع نیست . فقط حضور فیزیکی داره. صبح آزمایشگاه زنگ زده میگه دوتا Coil...
-
شخصیت انسانها
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1399 14:04
دیروز توی یوتیوب مستندی به اسم جنگ در اروند نگاه میکردم، این مستند در مورد تاریخ مناقشه بین ایران و عراق بود. البته فرصت نکردم همشو ببینم. جایی از مستند میرسه به زندگی صدام حسین. میگفت صدام حسین زمان بچگی همیشه مورد شماتت ناپدریش بوده. وقتی این فرد بزرگ میشه در سن ۱۵ سالگی به اتهام قتل تحت پیگرد پلیس قرار میگیره. حرف...
-
وسواس
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1399 14:25
توی مغازه پدرم بودم که دو دختر اومدن برای خریدن کلید و پریز. لیستشو به من گفت و من وسایلی که میخواست براش اوردم، یکی یکی کلید و پریز ها رو با زاویه ای نسبت به نور لامپ می گرفت و نگاه میکرد و میگفت اینو عوض کن خط داره روی کلید. من وقتی حالت معمولی نگاه میکردم خطی نمیدیدم اما وقتی نور لامپ رو روی اون کلید مینداختم، یک...
-
رسم ازدواج
یکشنبه 12 بهمنماه سال 1399 20:05
توی شهر ما رسم ازدواج خیلی عجیب. کلا همه چیز با داماده. از مراسم گرفته تا لوازم خونه و طلا و تمام خرج های کوچیک و بزرگ. یعنی عروس حتی یه سوزن هم از خونه باباش نمیبره. عملا ما یا داماد وزنه بردار داریم و یا داماد کمر شکسته. یعنی اونی که از زیر بار این مخارج بتونه سالم دربیاد به قول هادی عامل خیلی چغر و بدبدنه. و مطمئنا...
-
اعتماد کاری
یکشنبه 12 بهمنماه سال 1399 13:31
محل کار قبلیم، یک شرکت ساخت سکوی نفتی بود و من توی دپارتمان مهندسی کار میکردم، رییس دپارتمان یک مهندس سازه مجرب که سابقه طولانی در این کار داشتن و به واسطه سابقه کار در خارج از کشور، فردی بسیار مسلط به زبان انگلیسی بودن. اما این قسمت خوب ماجرا بود، قسمت بد ماجرا اینجا بود که ایشون اخلاق خاصی داشتن که اگر به کسی اعتماد...
-
کولر
شنبه 11 بهمنماه سال 1399 15:16
بعد از ظهر رییس واحد تهویه که اتاق کناریمونه اومده میگه چرا شما کولر خاموش روشن میکنید؟ میگم: ما کولر خاموش روشن نمیکنیم. کولر روشنه. ترموستاتش قطع میکنه. میگه: اصلا چرا کولر روشن میکنید؟ میگم: چون گرممونه. میگه: چرا فلانی روشن نمیکنه؟ میگم: چون گرمش نیست. میگه: ترموستات روی چند گذاشتین؟ میگم: 22. میگه: چرا 22؟ میگم:...
-
سمت بگیریم یا نگیریم
شنبه 11 بهمنماه سال 1399 15:05
ظاهرا یک سمت بالاتر خالی شده، همکارم به من میگفت برو درخواست بده بدن به تو. بهش میگم: من نمیخوام. سمت نیاز ندارم و سمت بالاتر هم نمیخوام همین سمتی که دارم با این وضعیت الانم تا چندین سال برام کافیه. میگه: اشتباهی که من کردم تو نکن الان تمام شرکت تورو به عنوان یک شخصی که کار بلده و کار میکنه و نمیپیچونه قبول دارن. بهش...
-
خاطره تولد
جمعه 10 بهمنماه سال 1399 11:33
من و داداشم دوسال باهم اختلاف سنی داریم و من برادر بزرگترم، بخاطر همین فاصله سنی کم میشه گفت زمان بچگی ما تنها همبازی های هم بودیم. چون توی محله ای بزرگ شدیم که اطرافمون بچه های خیلی خوبی نبودن و همیشه حس حسادتی نسبت به خانواده ما داشتن. به همین دلیل مادرم، اجازه نمیداد با اونا خیلی جایی بریم تا زمانی که بزرگتر شدیم....
-
تقابل شعور و امیال
جمعه 10 بهمنماه سال 1399 08:27
امروز در حین اومدن به سرکار، داشتم اطراف رو نگاه میکردم و مهمان های ناخوانده ای دیدم که متاسفانه از شهرهای نزدیک و دور اومده بودن و طبیعتا به همراهشون بیماری کرونا هم میاد. دو هفته پیش که یک روز تعطیل داشتیم، به قدری ساحل شلوغ بود که حتی جا برای سوزن انداختن هم نبود، تلوزیون با این مهمان ها مصاحبه انجام داده بود، از...
-
کوچه شهید ...
پنجشنبه 9 بهمنماه سال 1399 07:05
شهرداری، اسم کوچه مونو عوض کرده کرده و تابلویی نصب کرده که نوشته کوچه شهید ... پدر این شهید، پیرمردی تقریبا ۸۰ ساله هستن که پسرشون سرباز بودن و اواخر جنگ مفقود اثر میشن. الان این پیرمرد دیگه بدون عصا نمیتونن راه برن اما تقریبا تا ۱۰ سال پیش که حتی خودشون رانندگی میکردن، هرموقع تلوزیون اعلام میکرد قراره شهید گمنام و یا...
-
هنر سرآشپز
چهارشنبه 8 بهمنماه سال 1399 06:54
دیروز ناهار شرکت متاسفانه فسنجون بود و من به خوردن برنج خالی بسنده کردم، خداییش شما چجوری میتونید فسنجون بخورید؟ خیلی بد بود.
-
هندونه و پمپ
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1399 19:11
چند ماه پیش توی ماشین که میرفتیم سرکار، همکارم میگه یه کاری هست که فقط از دست تو برمیاد، میگم چی؟ میگه فلان پمپ خرابه و واحد مکانیک نتونسته تعمیر کنه، عملیات نامه زده به رییس منطقه که این پمپ الان ۲۰ روزه خارج از سرویسه و هربار که تعمیر میشه یک روز بیشتر کار نمیکنه. میگم: پمپ ها مربوط به واحد ما نیست، خیلی وقته طی یک...
-
مشتری مدار باشیم
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1399 18:12
بعضی از مشتریها واقعا عجیبن، آقائه اومده مغازه میگه فلان چیز میخوام، میگم این چیزی که شما میخوای جوابگوی شما نیست میسوزه. میگه به توچه . میگم آقای عزیز اگه تو اینو بخری به نفع من فروشندس. من از خدامه که تو بخری ولی دارم راهنماییت میکنم که جواب کارت نمیده. میل خودته هرجور خودت صلاح میدونی. اصلا بخر که خونه ات آتیش...
-
ورود بی سلام ممنوع
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1399 18:04
از آدمهایی که وقتی میان توی مغازه، سلام نمیکنن، خوشم نمیاد، البته که مقصر اونا نیستن، من زیادی به صحبت کردن و بیان الفاظ، توجه میکنم. اصولا خیلی مشتاق فروش جنس به این افراد نیستم.البته راهنماییشون میکنم. از خوش شانسی پدرم، از فردا باید برم سرکار خودم و استراحتم تمومه. پس مغازه پدرم نیستم که جنس به این افراد ندم . آقا،...
-
خاطره
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1399 08:35
در زمان دانشگاه، درسی داشتیم به نام برنامه نویسی پیشرفته. همه کلاس میدونستن من برنامه نویسیم خوبه اما این درس رو من پایان ترم از 12 نمره، 9 گرفتم و استاد میان ترم منو صفر دادن و من مثل یه مرد افتادم. برام تجربه ای شد که جوری بعد از این امتحان بدم که اگه میان ترم صفر هم گرفتم، درس رو نیفتم. اینم بگم یکی از مشکلاتی که...
-
گلایه برادرانه
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1399 09:28
چند شب پیش سر حرف شد، خواهرم به شوخی گفت اس ام اس جریمه هات به خط منم میاد. منم گفتم آره اما همش پرداخت کردم. جریمه هایی که داداش هم شده و قبضشو گذاشته بوده زیر روکش داشبورد و مربوط به سال نود و پنجه و البته همش دوبرابر شده هم من پرداخت کردم. اگه دیگه ماشین بابا سوار نمیشم، لااقل روز آخری، هم روغنش عوض کردم و هم جریمه...
-
کرونا بلای ناخانمان سوز
شنبه 4 بهمنماه سال 1399 10:06
دیروز توی یکی از گروه ها پیامی اومده بود که پدر و مادر دو بچه یکی دختر 5 ساله و اون یکی پسر 6 ماهه، به علت کرونا فوت شدن و هیچ کسی جز یک خاله برای سرپرستی دارن. و شوهر خاله مخالف سرپرستیه. اخبار رو میدیدم میگفت به علت کرونا توی کل دنیا تا الان دو میلیون و ده هزار نفر فوت شدن. وقتی این آمارو مقایسه میکنی با آمار کشته...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 18:59
به داداش میگم ساعت 6 حتما بیا مغازه. من باید برم جایی کار دارم. میگه باشه. از 6 هم گذشت اما نمیومد. هرچی زنگ میزنم هم جواب نمیده. هیچی دیگه دست منم موند توی حنا. فرداش میگم: مرد حسابی تو قرار بود دیروز بیای. میگه آره ولی زنگ زدن گفتن مسابقه داریم، منم رفتم. یعنی قیافه من دقیقا این بود---> . میگم خب قبلش لااقل زنگ...
-
شهرداری رفتن
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1399 08:27
دیروز واسه کاری رفتم شهرداری، گفتن باید بری منطقه فلان ناحیه فلان. پارسال هم اومدم همینجا واسه کاری. اومدم اونجا دیدم یه ساختمون درب و داغون کهنه بی در و پیکر داره. داخلش دیگه از بیرونش بدتر. سقف کاذب نصف داشت نصف نداشت، بعضیاشون از سقف آویزون بودن. سیم برق و کابل های شبکه همینجوری روی زمین ریخته بود. جای بعضی از درب...
-
تشکر
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1399 08:20
توی یادداشت قبلیم یادم رفت از حرفه ای بودن آقای دزد تشکر کنم. چنان با دقت صندوق باز کردن که کوچکترین خطی روی صندوق نیفته. ممنونم آقای دزد. نوش جونت زاپاس. فقط با نون بخور که سیر بشی.
-
دزد
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1399 00:25
وقتی رفتم ماشین رو روشن کنم دیدم قفل درب صندوق عقب آویزونه، صندوق رو که باز کردم دیدم زاپاس نیست. ممنون آقای دزد