-
برادر خونی و برادر واقعی
شنبه 25 بهمنماه سال 1399 21:03
بعضی وقتها از آدمهای نزدیک، چیزهایی میبینیم که انتظار نداریم و بلعکس یک دوست که هیچ نسبت فامیلی هم شاید نداشته باشه، جایی، زمانی، وقتی که نیاز به کمک شدن داری، با تمام وجود کمکت میکنه که اونم انتظار نداری. اونوقت آدم درک میکنه چرا باید به این دوست بگی داداش و کسی که داداشته، نمیتونی اسم داداش روش بذاری(در مورد داداش...
-
اتو
جمعه 24 بهمنماه سال 1399 13:15
امروز داشتم اینستاگراممو چک میکردم، یکی از پیج ها، عکس اُتو قدیمی گذاشته بود، یاد خاطره ای افتادم: وقتی دبیرستان بودم، یک روز پدرم قرار بود جایی برن و مادرم خونه نبودن، به من گفتن: شلوارم اتو کن تا من برم دوش بگیرم که دیرم نشه. منم گفتم باشه اتو قدیمی زدم به برق و رفتم شلوار و میز اتو اوردم که شروع کنم. نگو ترموستات...
-
میان ترم
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1399 06:50
درسی توی پیش دانشگاهی داشتیم به اسم بینش اسلامی اگه اشتباه نکنم. این درس رو من پایان ترم از ۱۵ شدم ۱۴/۵ و میان ترم شدم ۱. یعنی در کل از بیست نمره من شد، ۱۵/۵. رفتم پیش مدیر مدرسه بهش گفتم اشتباه نشده نمره من؟ لیست معلم رو نگاه کرد گفت نه، ولی غیر منطقیه که با این نمره پایان ترم، نمره میان ترمت اینه. برو با معلم صحبت...
-
اولین ها و آخرین ها
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1399 06:30
من همیشه توی زندگیم یا جز اولین ها بودم و یا آخرین ها. و یا هردو. حتما میگید اولین که خوبه، باید بگم نه اونقدرا که فکر میکنید. اولین سال نظام سالی واحدی ما بودیم، یعنی نظام جدیدی که هنوز هزار تا عیب داره و باید اصلاح بشه، ما همون موشی بودیم که اولین واکسن رو بهش میزنن که ببینن چی میشه. یادمه بعد از ما گفتن کتاب هاتون...
-
انتخاب راه
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1399 06:50
یادمه سوم دبیرستان روز اولی که کلاس شیمی داشتیم، یادم نمیاد زنگ چندم بود، بچه ها سرکلاس نشسته بودیم که معلم اومد. یک معلم با اخلاقی بسیار بد و قیافه ای ترسناک. از اول کلاس شروع کرد به پرسیدنِ جدول آنیون و کاتیون. جمله ای که استفاده میکرد هنوز یادمه “جدول آنیون و کاتیون حفظی؟” اگه میگفتی آره خب چیزی نمیگفت. اگه میگفتی...
-
غارنشین ها
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1399 16:27
با اینکه در قرن 21 زندگی میکنیم هنوز عده ای غارنشین وجود دارن. لااقل توی اداره ما که هستن. از اتاقت بیا بیرون یکمی آفتاب بخوری لااقل روماتیسم مفصلی نگیری.
-
عجب دوستی!!!
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1399 11:20
دیروز بعد از مدتها یادم اومد من یه زمانی فیسبوک داشتم، باز کردم دیدم یکی از دوستان گذشته ، ژانویه ۲۰۱۹ مسیج داده و احوال پرسی کرده. این یعنی من بیشتر از دوساله فیسبوک رو باز نکردم. جواب احوال پرسیشو بعد از دوسال دادم. تا اونجایی که یادم میاد مالزی زندگی میکرد، اما اینکه الان کجاست و چکار میکنه، خدا داند.
-
پیام اشتباه
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1399 16:29
ظهر پیام اشتباه اومده، در حالی که عصبانی بودم، کلی خندیدم. آخه کی دیدی اینجوری سفارش بده که واسش خواستگار پیدا کنن؟
-
عصبانیت
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1399 16:10
امروز به قدری از دست جانشین رییس عصبانیم که فقط دلم میخواد بیاد حرف شیفت بکشه وسط که بشورمش. دیگه مسخرشو در اورده. انگار اینجا هتله. حداقل دروغ نگو دیگه من توی تمام مدتی که اینجا سرکارم تقریبا ۶ ساله، فقط یکبار عصبانی شدم. واسه همین فکر میکنه من عصبانی نمیشم و هرکاری میخواد میکنه. سایکل بعدی که اومدم سرکار، به رییس...
-
شیفت کاری
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1399 05:54
دیروز موقع برگشتن از سرکار، رییس میگه فردا یادم بیار در مورد شیفت ها صحبت کنیم. احتمالا یه خوابی دیده و معمولا خواباش کابوس ما میشه. اما من امروز یادآوری نمیکنم. اگه خودش گفت و خواست شیفت ها رو بهم بریزه، بهش میگم وقتی همه چیز درسته و داره طبق روال پیش میره، اینکار درست نیست. فقط باعث بهم خوردن آرامش واحد میشه.
-
پایان پیچوندن
شنبه 18 بهمنماه سال 1399 12:18
بعد از تقریبا یکسال، همه چیز به روال عادی برگشت و دوران خوشی دوستان به پایان رسید، البته که من به شدت استقبال میکنم. از امروز دوران خوشی من شروع میشه و تایم کاری از روزی ۱۰ ساعت به روزی ۱۲ ساعت کار برمیگرده. فکر کنم تنها کسی که از زیاد شدن تایم کاری خوشحاله، منم
-
مرگ آرزوها
جمعه 17 بهمنماه سال 1399 18:14
همه ما در زندگی حداقل چندبار در جایگاه متهم قرار گرفتیم و قضاوت شدیم به اتهام خواسته ها، آرزوها و علایقی که مخالف با سلایق دیگران بوده.
-
صبحانه کاری
جمعه 17 بهمنماه سال 1399 08:51
این لحظه که من دارم مطلبمو مینویسم بوی املت تمام ساختون رو برداشته . کلا تو ی شرکت ما رسمه انگار که تا 8 همه بساط صبحانه دارن. کاری که من اصلا خوشم نمیاد . همکارم میگه آخه مگه میشه صبحانه ساعت 6 صبح خورد؟ میگم آره چرا نمیشه. به عنوان مثال، من خودم . میگه: تو ساعت چند از خواب بیدار میشی؟ میگم: ساعت 5:15 از خواب بیدار...
-
شستشوی رییس
جمعه 17 بهمنماه سال 1399 07:02
منشی رییس ناحیه زنگ زده میگه ساعت ۱۰ جلسه کمیته فنی. میگم اعضای کمیته فنی واحد ما کیه؟ اسم سه نفر رو میگه. میگم هیچ کدوم از این نفرات سرکار نیستن، مرخصی هستن بذار زنگ بزنم ببینم چی میگن. میگه باشه. زنگ زدم رییس میگم امروز جلسه کمیته فنی قراره باشه، میگه خودت برو. میگم من برم چی بگم نه درجریان موضوع جلسه ام و نه اختیار...
-
خاطره قطار
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1399 12:00
فاصله بین ۵ ماه از سال ۹۳ تا۹۴، اصفهان چون دوره بدو استخدامم بود، اصفهان بودم. برنامه این بود که سه هفته اونجا بودیم و یک هفته میومدیم خونه. غیر از عید که یک ماه موندیم و ۲ هفته استراحت بود. من تمام این سفرهای رفت و برگشت رو جز دو سفر، با هواپیما رفتم. یکی از این دوبار که مجبور شدم با قطار برم اصفهان، روز ۱۳ فروردین...
-
روزی غم انگیز و اما پایانی همراه با لبخند
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1399 08:28
دیروز داشتم با مادرم صحبت میکردم، بهش گفتم: فوت علی انصاریان منو یاد دایی انداخت. مادرم پرسید: چرا؟ جواب دادم: شاید چون دایی هم متولد ۵۶ بود و شاید چون دایی هم هیچوقت ازدواج نکرد. نمیدونم شاید بی ربط باشه و شاید ربطشو من ندونم یا نتونم توضیح بدم. نوشته ای جدید و بی ربط به متن بالا: دیشب خواهر زاده دوسالمو بعد از پنج...
-
قانون یا رفاقت
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1399 18:14
پریروز موقع کار، راننده گفتش که من بنزینم کمه، بین راه من به نفر بهره برداری زنگ زدم که ماشین ما بنزین نداره شما ماشین خودتو بفرست برگرده ما بیایم سرچاه، ماشین ما همینجا منتظر میمونه تا ما کارمون تموم بشه و بعد باهاش برگردیم. گفت باشه. نگو بعدش زنگ زده ترابری و حتی به گوش رییس منطقه رسیده، و رییس منطقه گفته ۴۰۰ تومن...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1399 17:55
متاسفانه امروز علی انصاریان هم فوت شدن و هنوز عده ای معتقدن که کرونا وجود نداره. خدا به مادرشون صبر بده.
-
آنزیم کبد
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1399 08:12
تقریبا دوسال پیش پزشک طب صنعتی شرکت باهام تماس گرفت که کجایی، منم گفتم سرکارم. گفتش بیا درمانگاه پالایشگاه. وقتی رفتم درمانگاه، گفتش آنزیم های کبدت، ۴ برابر حد نرماله و کبدت داره از بین میره. گفتم آره میدونم، مربوط به الان نیست چند سال این مشکل رو دارم. برام سونو کبد و کیسه صفرا نوشت و تکرار آزمایش که شاید آزمایش...
-
مرخصی
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1399 17:07
من نمیدونم رییس ما چه فکری میکنه، آخه کی م یاد همه رو با هم مرخصی بده، اونم توی شیفت کاری که خودشم مرخصیه. هیچی دیگه من موندم دست تنها با یه مشت تجهیزات قدیمی که دست به هرجاش بزنی از جای دیگه میزنه بیرون. البته تنها نیستما، یک نفر مثلا هست اما در واقع نیست . فقط حضور فیزیکی داره. صبح آزمایشگاه زنگ زده میگه دوتا Coil...
-
شخصیت انسانها
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1399 14:04
دیروز توی یوتیوب مستندی به اسم جنگ در اروند نگاه میکردم، این مستند در مورد تاریخ مناقشه بین ایران و عراق بود. البته فرصت نکردم همشو ببینم. جایی از مستند میرسه به زندگی صدام حسین. میگفت صدام حسین زمان بچگی همیشه مورد شماتت ناپدریش بوده. وقتی این فرد بزرگ میشه در سن ۱۵ سالگی به اتهام قتل تحت پیگرد پلیس قرار میگیره. حرف...
-
وسواس
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1399 14:25
توی مغازه پدرم بودم که دو دختر اومدن برای خریدن کلید و پریز. لیستشو به من گفت و من وسایلی که میخواست براش اوردم، یکی یکی کلید و پریز ها رو با زاویه ای نسبت به نور لامپ می گرفت و نگاه میکرد و میگفت اینو عوض کن خط داره روی کلید. من وقتی حالت معمولی نگاه میکردم خطی نمیدیدم اما وقتی نور لامپ رو روی اون کلید مینداختم، یک...
-
رسم ازدواج
یکشنبه 12 بهمنماه سال 1399 20:05
توی شهر ما رسم ازدواج خیلی عجیب. کلا همه چیز با داماده. از مراسم گرفته تا لوازم خونه و طلا و تمام خرج های کوچیک و بزرگ. یعنی عروس حتی یه سوزن هم از خونه باباش نمیبره. عملا ما یا داماد وزنه بردار داریم و یا داماد کمر شکسته. یعنی اونی که از زیر بار این مخارج بتونه سالم دربیاد به قول هادی عامل خیلی چغر و بدبدنه. و مطمئنا...
-
اعتماد کاری
یکشنبه 12 بهمنماه سال 1399 13:31
محل کار قبلیم، یک شرکت ساخت سکوی نفتی بود و من توی دپارتمان مهندسی کار میکردم، رییس دپارتمان یک مهندس سازه مجرب که سابقه طولانی در این کار داشتن و به واسطه سابقه کار در خارج از کشور، فردی بسیار مسلط به زبان انگلیسی بودن. اما این قسمت خوب ماجرا بود، قسمت بد ماجرا اینجا بود که ایشون اخلاق خاصی داشتن که اگر به کسی اعتماد...
-
کولر
شنبه 11 بهمنماه سال 1399 15:16
بعد از ظهر رییس واحد تهویه که اتاق کناریمونه اومده میگه چرا شما کولر خاموش روشن میکنید؟ میگم: ما کولر خاموش روشن نمیکنیم. کولر روشنه. ترموستاتش قطع میکنه. میگه: اصلا چرا کولر روشن میکنید؟ میگم: چون گرممونه. میگه: چرا فلانی روشن نمیکنه؟ میگم: چون گرمش نیست. میگه: ترموستات روی چند گذاشتین؟ میگم: 22. میگه: چرا 22؟ میگم:...
-
سمت بگیریم یا نگیریم
شنبه 11 بهمنماه سال 1399 15:05
ظاهرا یک سمت بالاتر خالی شده، همکارم به من میگفت برو درخواست بده بدن به تو. بهش میگم: من نمیخوام. سمت نیاز ندارم و سمت بالاتر هم نمیخوام همین سمتی که دارم با این وضعیت الانم تا چندین سال برام کافیه. میگه: اشتباهی که من کردم تو نکن الان تمام شرکت تورو به عنوان یک شخصی که کار بلده و کار میکنه و نمیپیچونه قبول دارن. بهش...
-
خاطره تولد
جمعه 10 بهمنماه سال 1399 11:33
من و داداشم دوسال باهم اختلاف سنی داریم و من برادر بزرگترم، بخاطر همین فاصله سنی کم میشه گفت زمان بچگی ما تنها همبازی های هم بودیم. چون توی محله ای بزرگ شدیم که اطرافمون بچه های خیلی خوبی نبودن و همیشه حس حسادتی نسبت به خانواده ما داشتن. به همین دلیل مادرم، اجازه نمیداد با اونا خیلی جایی بریم تا زمانی که بزرگتر شدیم....
-
تقابل شعور و امیال
جمعه 10 بهمنماه سال 1399 08:27
امروز در حین اومدن به سرکار، داشتم اطراف رو نگاه میکردم و مهمان های ناخوانده ای دیدم که متاسفانه از شهرهای نزدیک و دور اومده بودن و طبیعتا به همراهشون بیماری کرونا هم میاد. دو هفته پیش که یک روز تعطیل داشتیم، به قدری ساحل شلوغ بود که حتی جا برای سوزن انداختن هم نبود، تلوزیون با این مهمان ها مصاحبه انجام داده بود، از...
-
کوچه شهید ...
پنجشنبه 9 بهمنماه سال 1399 07:05
شهرداری، اسم کوچه مونو عوض کرده کرده و تابلویی نصب کرده که نوشته کوچه شهید ... پدر این شهید، پیرمردی تقریبا ۸۰ ساله هستن که پسرشون سرباز بودن و اواخر جنگ مفقود اثر میشن. الان این پیرمرد دیگه بدون عصا نمیتونن راه برن اما تقریبا تا ۱۰ سال پیش که حتی خودشون رانندگی میکردن، هرموقع تلوزیون اعلام میکرد قراره شهید گمنام و یا...
-
هنر سرآشپز
چهارشنبه 8 بهمنماه سال 1399 06:54
دیروز ناهار شرکت متاسفانه فسنجون بود و من به خوردن برنج خالی بسنده کردم، خداییش شما چجوری میتونید فسنجون بخورید؟ خیلی بد بود.