-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 خردادماه سال 1399 20:00
گاهی لال می شود آدم... حرف دارد؛ اما... کلمه ندارد...!!!
-
معنای زندگی
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1399 06:57
یه سخنرانی از دکتر الهه قمشه ای نگاه میکردم حرف قابل تاملی زدن، میگفتن: هر کسی توی زندگیش باید کسی رو داشته باشه اگه اون شخص نباشه احساس کنه زندگی روی سرش خراب میشه. اگه زندگی کردید و چنین شخصی توی زندگیتون نبود، بدونید که اصلا زندگی نکردید.
-
بیهوده پیمایی
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1399 14:02
چند ماه دیگه تا 35 سالگیم مونده. توی تمام این سالها کاری جز سگ دو زدن و نرسیدن به آرزوهام نداشتم. آرزوهایی که هرروز کوچیکتر میشن و من دورتر ازشون. در واقع امید من هرروز از رسیدن به آرزوها کم رنگ و کم رنگ تر میشه . موضوع فقط رسیدن به آرزو نیست. هر آرزویی سن خاص خودشو میخواد. وقتی از اون سن بگذری دیگه مهم نیست که بهشون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1399 06:52
خسته ام. خسته از دویدن و نرسیدن...
-
...
سهشنبه 20 خردادماه سال 1399 06:55
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای از امروزها ، دیروزها
-
خاطره مانور
جمعه 16 خردادماه سال 1399 08:35
چند سال پیش توی شرکت محل کار مانوری برگزار شد که مثلا آمادگی نیروهای امدادی بسنجند. از بخت بد اون روز، شیفت کاری من بود و قرار شد من نقش مصدوم بازی کنم. مانور هم سناریویی با موضوع مسمومیت غذایی داشت. با نیروهای امدادی در مورد امروز این داستان ساختگیه و مانوره هماهنگ نکرده بودن. خلاصه، زنگ زدن که توی ساختمون فلان جا،...
-
عاشق یا عاقل
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1399 07:58
سوالی که همیشه ذهن منو درگیر میکرد این بود که اگه من و کسی که دوستش داشتم الان با هم بودیم و زیر یک سقف زندگی میکردیم، آیا الان انسان هایی خوشبخت بودیم یا نه؟ یا اینکه فقط توهم دوست داشتنی بود و مثل تمام کسانی که اول زندگی، شروعی عاشقانه داشتن ولی در ادامه، در پیچ و خم زندگی اختلافاتشون نمایان شده و در آخر کارشون به...
-
تقدیمی به رومینا اشرفی
جمعه 9 خردادماه سال 1399 08:18
ما با خود داعش سر و کار نداریم. اما متاسفانه تفکرات داعشی در بسیاری از خانواده های ما ایرانیها از هزاران سال پیش وجود داشته که نسل به نسل منتقل شده و به ما رسیده. رومینا اشرفی، قربانی جهل و جنایت و تعصب بی جا و نا به جا پدری شد که تنها 37 سال سن داره و به اصطلاح از نسل امروزی و مثل خیلی از ماها، یک دهه شصتی هستش. اما...
-
داستان خیالی، اما واقعیت
جمعه 9 خردادماه سال 1399 07:57
نزدیک به یک سال پا روی زمین کوبیدم که من بلبل میخوام. از من اصرار و از پدر انکار. در آخر قبول کرد و شرطی گذاشت که خودت باید بزرگش کنی. گفتم باشه بزرگ میکنم. گفت مسئولیت داره الکی که نیست. باید قبول کنی. قبول کردم و برام خرید. از فردای اون روز صبح زود باید از خواب بیدار می شدم و قبل از خوردن صبحانه ی خودم، به بلبل غذا...
-
پست بی ربط
سهشنبه 6 خردادماه سال 1399 15:16
یک فلان ماهی مغرور... خب باشه. ولی که چی؟ کجاش افتخارآمیزه؟ مثلا اسفندی بودن یا بهمنی؟ یا آبان و آذر؟ اگه کسی متولد اون ماهی که شما هستی، نیست، ذلت محسوب میشه؟ یا مثلا کسانی که مثل حضرت عالی، متولد ماهی همچون شما هستن، باید افتخار کنن که توفیق الهی نصیبشون شده؟ شاید مغرور بودن افتخاره. اینکه فکر کنی اخلاقت وحی منزله و...
-
کرونا، هرروز نزدیک تر از دیروز
دوشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1399 13:12
امروز سرکار خبر دادن راننده یکی از ادارات منطقه، کرونا گرفته. حالش بد شده اسکن ریه انجام دادن دیدن تستش مثبته، خدا به خیر بگذرونه. البته که منم دیروز به همین اداره رفتم و کار داشتم . الان نفرات این اداره که با راننده سروکار داشتن همشون تست کرونا دادن. منم منتظرم اگه جواب اینا مثبت باشه، برم تست بدم. البته که من مطمئن...
-
خاطره
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1399 10:07
فاصله خوابگاه تا باباکوهی کم نبود ولی همیشه توی تمام مدتی که شیراز، دانشگاه بودم، این مسیر پیاده رفتم. شاید بیشتر از 100 بار از مقبره باباکوهی رد شدم و به بالای کوه رسیدم، هوای بارونی یا آفتابی، فرقی برام نداشت. بعد از ظهر بعد از دانشگاه جوری حرکت میکردم که قبل از غروب خورشید به بالای کوه برسم. و اینقدر میموندم که...
-
روزی که من بمیرم
یکشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1399 15:33
به قول حسین پناهی: ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!! ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ...! ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ...! ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ...! ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...! ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!!! ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!!! ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!! ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ...
-
...
یکشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1399 14:52
روزی فرا خواهد رسید که شما در حال خوردن آخرین وعده غذایتان هستید، برای آخرین بار گل هایتان را بو می کشید. عزیزی را بغل می کنید و خبر ندارید که اینها همه آخرین بار هستند. به همین دلیل باید هرچیزی را با ذوق و شوق انجام بدی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1399 13:07
در زمان دانشگاه، دوستی داشتم که همیشه میگفت پدربزرگم نصیحتم میکنه که وقتی رفتی دانشگاه نه که فقط درس بخونی، بچسب به عشق و حال زندگی. فردا سنت که بالا رفت اونوقت میفهمی که ای داد بیداد جوونیم گذشت و من ازش لذت نبردم. درس همیشه هست. هروقت تموم کنی مهم نیست. دقیقا برعکس این نصیحت توی خانواده ما بود. میگفتن درستو بخون...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 اردیبهشتماه سال 1399 07:41
دردا که مرگ نه مُردنِ شمع و نه بازماندنِ ساعت است ، نه استراحتِ آغوشِ زنی که در رجعتِ جاودانه بازش یابی نه لیموی پُر آبی که میمَکی تا آنچه به دورافکندنیست تفالهیی بیش نباشد: تجربهییست غمانگیز ، غمانگیز به سالها و به سالها و به سالها
-
حکایت سلطان محمود و دوگدا
پنجشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1399 20:02
گویند که در دو طرف درب ورودی کاخ سلطان محمود غزنوی، دو مستمند نشسته بودند. یکی چاپلوس بود و هرکس که رد می شد، از وزیر و وکیل و سلطان با چرب زبا نی چیزی کاسب می شد؛ اما دیگری ساکت بود . گاهی گدای چاپلوی به او می گفت: "مگر تو احتیاج نداری، پس چرا از این زبانی که خدا بهت داده استفاده نمی کنی بیچاره!" گدای دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1399 11:51
داشتم مطالبی که تقریبا ۱۰ سال پیش توی سایت کلوب نوشته بودم میخوندم، از نوشته های خودم تعجب کردم، واقعا من اینا رو نوشتم؟ از من بعیده ذوق ادبی داشته باشم
-
...
پنجشنبه 28 فروردینماه سال 1399 13:21
بعضی وقتها باید، از همه چیز دست کشید بی اعتنا شد...! یک گوشه ی دنج پیدا کرد، آرامش دم کرد و جرعه جرعه بی خیالی، سر کشید و به این فکر کرد که رها شدن بهترین حس دنیاست... گاهی باید برای مدتی از همه چیز دل برید باید اول صبح حال هیچکس را نپرسید نگران هیچکس نشد باید مواظب خودت باش… را به کسی نگفت دلم برایت تنگ میشود را …...
-
اولویت بندی
پنجشنبه 28 فروردینماه سال 1399 13:17
هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد همه چیز برمیگردد به اولویت های ان آدم. اگر به هر دلیلی کسی تورا از یادش رفت، فقط یک دلیل دارد: تو ..جزو اولویت هایش نیستی
-
...
پنجشنبه 28 فروردینماه سال 1399 12:52
حال من، حال اون شخصی است که صادق هدایت در اول کتاب بوف کور توصیفش کرده: " در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را اهسته می خورد و می تراشد . این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش امدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم...
-
قرمز تلخ
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1399 13:52
-
سه تار
جمعه 22 فروردینماه سال 1399 01:06
چرا سه تار؟ چرا باید سه تار آموخت؟ سه تار، ساز اختناق است، ویولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است؛ بغض فروخورده است انگار؛ طنین مخفی ترس و شیدایی. میگویند یک نفر شنونده برایش کم است، دو نفر زیاد . اما دیده بودم حوالی سه صبح که همه ی اشباح مدرنیته در خواب اند و دیگر نه صدای رفت و آمد ماشینی هست نه صدای دور و دَرهم...
-
موقت
چهارشنبه 20 فروردینماه سال 1399 21:23
ما را از شب وصل چه حاصل که تو از ناز تا باز کنی بند قبا صبح دمیده است صائب تبریزی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 فروردینماه سال 1399 12:19
دلا چو عمرت رسد به شصت و درد تورا جز آنکه بمیری دگر دوایی
-
قتل یک دل
دوشنبه 18 فروردینماه سال 1399 09:15
اگر می خواهید یک نفر را بکشید، پیشنهاد می کنم اول به او محبت کنید با او خاطره بسازید، ساعتها، روزها، ماهها با اون وقت بگذرانید شادی اش را باعث شوید اینگونه زنده اش می کنید، ودقیقا زمانی که جز شما کسی را در زندگی اش ندارد، رهایش کنید!!! ترجیحا این رفتنتان بدون دلیل باشد، بی هیچ حرفی،بدون خداحافظی!! در آخرین پیامتان هم...
-
شعری از سایه..
یکشنبه 17 فروردینماه سال 1399 16:10
آن که حق است گمانش به گمان تو، که نیست گفت بیرون ز جهان است جهان تو، که نیست! هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند چه توان داد نشانی ز نشان تو که نیست؟ تا چنین هر چه مرا بود و توان نیز افزود همه از آن تو شد، چیست از آن تو که نیست؟ از تن زنده روان است روان تو، که گفت بی تن زنده روان است روان تو؟ که نیست! گفت عالم همه...
-
زندگی در قطب شمال
پنجشنبه 14 فروردینماه سال 1399 10:19
احتمالا اگه در یکی از کشورهایی که نزدیک قطب شمال هستن و روز و شبشون عجیب و غریبه زندگی میکردم، از غصه، جسمم مانند روحم می مرد. تصور اینکه جایی باشی که 6 ماه آفتابش بصورت مایل بتابه واقعا ملال آوره. انگار بعد از ظهر جمعه تنها کنار ساحل بر روی شن ها نشسته ای و به غروب خورشید که کم کم و کم کم در پشت دریا پنهان می شود...
-
لذت فیلم دیدن
پنجشنبه 14 فروردینماه سال 1399 10:08
فیلم بیمار انگلیسی را برای چندمین بار نگاه کردم و برای چندمین بار لذت بردم... مشکلی که من با فیلم دیدن دارم اینه که یک فیلم را فقط نگاه نمیکنم، با دیدن، زندگی میکنم و اینقدر غرق در موضوعات فیلم میشم که تا ساعت ها بعد از تمام شدنش، هنوز جای شخصیت های داستان هستم.
-
سیزده نه بدر
پنجشنبه 14 فروردینماه سال 1399 10:01
سیزده بدر امسال، با سرکار بودن گذشت. مثل پارسال و سالیان قبل. امسال که سیزده بدر کسی اصلا نمیتونست بره بیرون ولی کلا سرکار بودن خیلی بهتر از بیرون رفتن وشلوغیه... طرف پا میشه از اونور ایران میکشه میره اینور، توی شلوغی و بدبختی و ترافیک و گرما که عید مسافرت رفته باشه. من که نمیتونم تصور کنم اگه قرار باشه من مسافرت برم،...