دیروز داشتم کانال های تلوزیون رو عوض میکردم، شبکه دو برنامه ای گذاشته بود با عنوان از لاک جیغ تا خدا.
یه دختره داشت صحبت میکرد، ظاهرا قضیه از این قرار بود که دختره قبلا مذهبی نبوده و الان چادری و مذهبی شده. یاد داستانی افتادم:
شیخی روی منبر داشت سخنرانی میکرد و میگفت:" در بین جمع ما آدمی هست که قبلا اهل نماز نبوده، مشروب خوار بوده، بودنش برای همه شر بود، مایع آبروریزی بود، اهل دعوا بود، به پدر و مادرش احترام نمیذاشت و از این قبیل معضلات. آقای فلانی بیا خودت توضیح بده. اون شخص بلند شد و گفت والا از وقتی من اینکارا رو گذاشتم کنار، خدا آبرو منو نبرد اما این شیخ هر روز این منبر و اون منبر داره آبروی منو میبره."
اینکه بخوان شخصی رو بوق توی کرنا کنن و بگن این انسان هدایت یافته س، اصلا کار صحیحی نیست. اولا شاید خود شخص راضی به این چیزا نباشه. ضمنا هدایت یافتنی که مد نظر شماست، از کجا معلوم با چیزی که خدا میگه یکیه؟
خدا خیلی چیزا برای عمل کردن بهش گفته اما یه عده فقط قسمتی که به نفعشونه رو میگیرن. خدا گفته دزدی نکنین. خدا گفته به مردم ظلم نکنین. خدا گفته دروغ نگین. اما اینا هیچی چون منفعت توی قبول نکردنه. ولی مهمه مثلا یک نفر حجابشو رعایت کنه؟ چون منفعت همون عده توی رعایت کردنه. حتی اگه اصلا اون آدم، مسلمون نباشه و مشکلش فقط اینه که داره توی جامعه اسلامی زندگی میکنه؟ اینکه خدا هم میگه هیچ اجباری در پذیرش دین نیست، اینم هیچی، چون منفعت به اینه که اجبار باشه.
اون آدمی که میلیارد میلیارد دزدید و رفت کانادا، روی پیشونیش ننوشته بود لاک جیغ. روی پیشونیش پینه بسته بود. چه پینه واقعی بخاطر نماز، و یا حاصل ریا و تزویر. اما دزد از آب در اومد.
همکارم میگه چطوره که همه میخوان شیفتشون با تو باشه؟
کسی که قراره با هم هم شیفت باشیم توی اتاق نشسته بود. گفتم: نه موضوع چیز دیگس، اینا میخوان با کسی هم شیفت باشن که همیشه سر شیفتاش به موقع بیاد چون میخوان اول و آخر شیفت رو بپیچونن.
همکارم که ادعای ریاست هم داره لبخند تلخی زد و هی سعی کرد توجیه کنه. بهش گفتم: مگه غیر از اینه؟ تو الان نمیخوای آخر شیفت، زودتر بری؟ تا حالا شده روز اول و آخر شیفت، سرکار باشی؟ یا از اول نمیای یا از آخر و یا هردو. دیگه چیزی نگفت.
متاسفانه توی آزمون استخدامی و مصاحبه های طول و طویل بعدش، معیاری برای شعورسنجی وجود نداره. چون اگه هم داشت، الان روسا افراد دیگه ای بودن.
بی ربط نوشت اول:
دیشب باز توی خونه صحبت کسی پیش کشیده شد که حرف زدن در موردش منو عصبانی میکنه. باز تمام دوسال عمر هدر رفتم جلو چشمم اومد و نتیجه ای که من چطور و چرا اینهمه نفهم بودم که دوسال عمرم رو به فنا دادم.
بی ربط ندشت دوم:
موقع سحر، رفتم کتری و چای گذاشتم دم بکشه. سفره رو آماده کردم. نون و پنیر و چای. درب پنیر رو که باز کردم دیدم پنیر خراب شده. مثل کسی شدم که درس میخونه ولی آخر ترم وقتی نمره ش میاد، میبینه که افتاده. ترجیح دادم و البته همیشه ترجیح میدم که بدون سحری روزه بگیرم تا اینکه سحری، برنج و یا غذایی پخته شده بخورم.
امیدوارم زندگی که قراره تهش به خراب شدن ختم بشه، اصلا شروع نشه.
شاید در نگاه اول این عکس خنده دار به نظر بیاد اما با مدیریتی که مسئولین ما دارن، متاسفانه نتیجه خنده دار نخواهد بود

ما انسان ها، ذاتا مدعی قدرتیم و همیشه سعی در قوی نشون دادنمون داریم. اما جالبه همین انسان قدرت طلب و قوی، در جاهایی به دروغ گویی متوسل میشه.
خود دروغ، نشانه ضعفه انسانه. چون دروغ نتیجه ترسه و ترس یعنی ضعف.
خب پس چرا به دروغ گویی پناه میبریم؟ دلیلش کاملا واضحه چون ما تعریف صحیحی از قدرت و قوی بودن نداریم. قدرت به این نیست که چون زور داری، زور بگی یا هیچوقت کارت اشتباه نباشه.
توی مملکت ما خیلی از آدمها ادعای قدرت دارن اما اتفاقا خیلی دروغ گو هم هستن. توی ادارات چقدر انسان با این صفات میبینیم؟ طرف رییسه اما جایی که چیزی به ضررش باشه خیلی راحت دروغ میگه. قدرت اون کسی داره که به اشتباهش اعتراف میکنه و پاش وایمیسته نه اینکه بندازه گردن این و اون
امروز از اول صبحی با مسخره ترین اتفاقات شروع شد، اول صبح که میخواستم بیام شرکت، خونه برق رفت و من توی آسانسور موندم
. خوب بود داداشم خونه بود. بهش زنگ زدم و گفتم که چجوری در آسانسور رو باز کنه. عجب تجربه دل انگیزی بود
هیچی دیگه از سرویس جا موندم. خواستم ماشین بیارم بیرون درب چون کرکره ای بود و مثل آسانسور، باتریش خراب بود باز نشد. اول صبح با زنجیر همراه با سر و صدای زیادش درب رو باز کردم و احتمالا همسایه با فحشاشون بنده رو مورد عنایت قرار دادن
. رسیدم سرکار ساعت ۸ بود و تاخیر خوردم.
اینم آغاز امروز
من معتقدم آدمهای محافظه کار، آدمهای خطرناکین. چون اولویت زندگیشون منافع شخصیشونه و برای حاصل شدن این منافع، رنگ عوض میکنن. تکلیفشون با بقیه مشخص نیست که کدوم وَریَ ن.
نمونه این آدمها تا دلتون بخواد توی جامعه موجوده. همشون اصول زندگیشون بر منافع شخصی بنا شده. حالا شاید یکی بیشتر محافظه کار باشه و یکی کمتر. از این آدمها باید ترسید. از مراوده باهاشون باید فراری بود. زندگی که فقط منافع شخصی نیست. خیلی از جاها باید بخاطر جمع، از منافع شخصی گذشت.
این افراد، دورو هستن. معمولا توی کارهایی که امکان تنش هست، بقیه رو پیش میندازن و در هنگام نتیجه گیری، جزو اولین ها هستن.
خیلی از همکاران من چنین ویژگی هایی رو دارن. مثلا امروز موضوعی پیش اومد نیاز بود رییس اوکی بده، زنگ زده به من که از رییس نپرسیدی؟ منم گفتم نه. خیلی نتیجش برام مهم نیست(با اینکه اتفاقا خیلی مهم بود). دیگه زنگ نزد.
آسمان را چو بنگری
دگر زمین را نخواهی دید
دگر طعم تلخ خیانت را نخواهی چشید
دگر قیل و قال آدمیان را نخواهی شنید
دگر بوی نامطبوع ظلم را استشمام نخواهی کرد
و دگر بار دستان سرد ترس را، لمس نخواهی کرد
اما کیست که آسمان را بنگرد؟
کیست که خود را از قید و بند های حواس دنیا رها سازد؟