کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

ارجحیت کاری

سایکل قبل تقریبا سرظهر بود که تلفن دفتر زنگ خورد که فلان جا مشکل داره تمام آلارم های فالت روشن شده. زنگ زدم ماشین بیاد که برم ببینم چی شده چون اصلا چنین چیزی روی کاغذ امکان پذیر نیست (البته در عمل امکان پذیر شد). همکارم لباس کارش رو فراموش کرده بود بهش گفتم من خودم تنها میرم تو بمون. اون یکی همکار که خودش رو رییس میدونه گفت من میام. منم گفتم نه خودم میرم. هی گفت میام منم هی گفتم نه خودم میرم.

در نهایت گفتم میدونیه چیه آقای ... ؟ گفت چیه؟

گفتم من میخوام تنها برم که صندلی جلو بشینم اگه تو بیای من نمیتونم صندلی جلو بشینم

مشکل من با اومدن این آقا این بودش که اولا همیشه نظر میده و حرف کسی رو قبول نمیکنه و فکر میکنه حتما حرف خودش درسته و دوما اینکه چون اون روز کارمون کثیف کاری نداشت و برقی بود میخواست بیاد وگرنه واسه قسمت های هیدرولیکی عمرا اگه میومد...

پ.ن:

لینک داستان صندلی جلو پایین میذارم

لینک

نظرات 1 + ارسال نظر
دونده یکشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1401 ساعت 10:35 ق.ظ

رفتم لینک رو هم خوندم و فقط میتونم بگم: یا پروردگار فقط!!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد