کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

شخصیت سنجی

دیروز در آخرین روز کاری در سال ۹۹، همکارم که اتفاقا فوق لیسانس هم هستش، حرکتی به نمایش گذاشت که من ایمانم به جمله “ نه پول، نه مقام، نه سطح سواد و نه موقعیت اجتماعی، شخصیت و فرهنگ آدمو بالا نمیبره، شخصیت باید توی خون و ذات آدم باشه”، بیشتر شد.

ما سرکار همراه ناهار، سهمیه یک شیر پاکتی  و دسر داریم، این بنده خدا ظاهرا همراه ناهارش شیر نبود و ا‌ومد پیش من که سهمیه شیرشو از من بخواد. گفت: غذای من شیر نداره، یه دونه شیر بده. منم شیر سهمیه خودم که همراه غذام بود، بهش دادم. سهمیه شیر چند روز گذشته من هنوز توی یخچال بود. بهش گفتم اگه میخوای بازم شیر هست. میخوای اونا هم بهت بدم؟ دسر هم اگه خواستی هست. البته من منظوری از حرفام نداشتم اما یه لبخند تلخی زد و فکر کنم احساس کرد دارم کوچیکش میکنم. قصدم این نبود ولی حرکتش خیلی ضایع بود واسه یه شیر. آخه چجوری روت شد واسه یه دونه شیر، بیای این حرف رو بزنی؟

یا اون همکاری که وقتی واسه یه مناسبتی، شکلات داده بودن و یکی از همکاران دیگه رِست بود، زنگ زده بهش که فلانی این شکلات داره تاریخش تموم میشه اگه نمیخوای من ببرم بدم. اتفاقا تاریخش هنوز خییلییی هم مونده بود.

خدا هممون رو به راه راست هدایت کنه

داروخانه با درد

رفتم داروخونه برای خرید دارویی که باید مرتب بگیرم و برای ۱۰ روزه. همیشه این دارو رو ۸۰ میگرفتم، دفعه قبل داروخونه تعطیل بود و رفتم از داروخونه دیگه گرفتم و قیمت رو ۱۳۰ گفت و  منم خریدم، به خودمم گفتم لابد گرون شده دیگه( البته این دو داروخونه تقریبا روبروی هم هستن) . این دفعه که دارو تموم شد، رفتم اون داروخونه اولی که همیشه میرفتم، باز همون دارو رو ۸۰ داد.  یعنی۵۰ تومن اختلاف بین یک دارو نسبت به اینور خیابون تا اونور خیابون. خداییش خیابونو چند متر حساب کردین؟ اصلا متری چند نوشتین؟

یه بیچاره ای که با هزار قرض و بدبختی، پول دارو و دوا درمونشو جور میکنه و از هیچی خبر نداره، باید چکار کنه؟ اینقدر بی انصاف؟ خیر سرتون جز طبقه تحصیل کرده جامعه هم هستین. پولدار شدن به هر قیمتی دیگه. پا بذارین روی گردن مردم بدبخت، اونا هم خب مجبورن دارو رو بگیرن، شما هم هرچی خواستی بگو.

بی شعوری دردیه که خودت از بیماریش لذت میبری اما اطرافیان و کسانی که باهاشون کار داری، زجر میبرن.

پایان سال 99

خب خدارو شکر سال کاری 99  برای من به پایان رسید، رفتیم تا سوم فروردین

اس ام اس

من که امروزم رو با این اس ام اس، شروع میکنم. ساعت ۴ صبح پیام داده، خب برادر من اون موقع پیام دادی که در حال بررسیه؟ حالا تو اول بررسی کن شاید اشتباه شده، شاید بچه ها حواسشون نبوده پلاک اشتباه خوندن (البته ناگفته نماند خود خودم بودماو بعد نتیجش رو بفرست، اونم نه ۴ صبح. صدای گوشی از خواب بیدارم کرده که چه خبره اول این موقع کسی پیام میده. 

گردن هم انداختن

امروز سرکار از صبح هرکی اومد چیزی گفت، حرفش بی جواب نموند. یعنی نذاشتم مشغول الذمه کسی بشم. 

دوستم میگه امیدوارم کرونا زود تموم بشه. 

میگم چطور؟

میگه تو نیاز به یه مسافرت داری. امروز هرکی هرچی گفت با حرفات داغونشون کردی

میگم خوب حرف زور میزنن دیگه. چطور انتظار داره کاری قبول کنیم که نه تا حالا انجام دادیم. نه تخصصشو داریم. نه دوره شو رفتیم. نه اصلا وظیفه ماس. فقط میخوان بندازن گردن ما.

اندر حکایات من و خواهر زاده عزیزم

رفتم سه تار قدیمیم رو برداشتم که ببینم هنوز صداش برام لذت بخشه یا نه. از کاسه سه تار صدا میاد، صدایی شبیه اینکه چیزی داخلش باشه، از مادرم میپرسم کسی چیزی داخلش کاسه سه تارم انداخته؟ میگه نمیدونم ولی یه چوب کبریت دست خواهرزادت بوده. رفتم پیشش سه تار دادم دستش یه چوب کبریت هم بهش دادم، میبینم که بعله آقا داره سعی میکنه چوب کبریت رو بندازه توی کاسه سه تار. بهش میگم: دایی جان، نباید کبریت توی این بندازی خراب میشه، یه نگاهی کرد و حتی چند ثانیه هم نشد که باز کارشو ادامه داد(جا داره ازش تشکر کنم که اینقده به حرفم توجه کرد). بهش میگم دایی، سه تار بذاریم بالا که خراب نشه. میگه: من گیتار بزنم. (گیییتااار؟؟؟؟ آخه باباش گیتار داره). بعد از کلی چونه زدن موفق شدم بدون درد و خونریزی سه تار ازش بگیرم و بذارم بالا. فقط الان دیگه هم سه تاره هم صدای جیرینگ جیرینگ میده. به کمک ابداع جدید خواهر زاده گرامی، تبدیل به ساز جدیدی شده.

دستگاه ثبت ورود و خروج

شب که میخواستم از کار برگردم خونه، حراست میگه: انگشت نمیزنی؟ میگم نه، صبح هم نزدم.

میگه: رییس منطقه گفته.

میگم: رییس منطقه واسه خودش گفته، خدا به من عقل که داده که انگشت نزنم توی این اوضاع کرونا.

بدون عنوان

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور      پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست       زمهر او چه می پرسی در او همت چه می بندی


چاپلوسی

دیدین خبرنگارها از “جمله هم اکنون که من با شما صحبت میکنم...” ، استفاده میکنن؟

الان هم که من دارم این مطلب رو مینویسم، رییس اداره اومده توی اتاق و همکاران چاپلوس، دارن درافشانی میکنن و در حال هندوانه بار زدن و گذاشتن زیر بغل رییس هستن. جناب رییس هم الان روی ابرها در حال پرواز هستن.

کی میشه ریشه این غده سرطانی قطع بشه، خدا میدونه. مخصوصا توی ادارات دولتی.

آینده

دیروز سرکار، یکی از همکاران در مورد مهاجرت صحبت میکرد و باز من رفتم توی فکر. اول که دوباره یاد گذشته افتادم که تقریبا همه چیز داشت جور میشد اما من اینقده دست دست کردم که از دستم سر خورد و افتاد. ولی خب شرایط  رفتن هم مهم بود که من نداشتم و شاید هنوزم ندارم.

البته همکارم، داره واسه دکترا الکترونیک میخونه، مثل من بی سواد نیست. سال دیگه اگه بتونم کنکور اونجایی که میخوام قبول بشم، اونوقت میتونم  برای آینده کاری و در کنارش آینده شخصی، تصمیم بگیرم، اما متاسفانه هنوز شروع به خوندن نکردم. دارم تنبلی میکنم.