یادمه سوم دبیرستان روز اولی که کلاس شیمی داشتیم، یادم نمیاد زنگ چندم بود، بچه ها سرکلاس نشسته بودیم که معلم اومد. یک معلم با اخلاقی بسیار بد و قیافه ای ترسناک.
از اول کلاس شروع کرد به پرسیدنِ جدول آنیون و کاتیون.
جمله ای که استفاده میکرد هنوز یادمه “جدول آنیون و کاتیون حفظی؟” اگه میگفتی آره خب چیزی نمیگفت. اگه میگفتی نه جوابش این بود” برو گمشو بیرون وقتی حفظ کردی بیا”.
خب منم جزو دسته ای بودم که باید به بیرون گم میشدم و البته خیلی هم شدم. وقتی منو بیرون انداخت، نرفتم جدول حفظ کنم. از مدرسه رفتم سینما و بعد خونه.
اون هفته گذشت. هفته بعد دوباره همین داستان پیش اومد و من حفظ نکردم، گفتم ولش کن برای خودش میگه من حفظ نمیکنم( در صورتی که حفظ کردن واسه من ۱۰ دقیقه هم زمان نمیبرد و خیلی راحت حفظ میشدم).
این دفعه برخوردش یکمی تفاوت داشت. وقتی جواب منفی به سوالش میدادی، اول یک سیلی خیلی محکم جوری که برق از سرت میپرید، میزد وبعد جمله معروف” برو گمشو بیرون وقتی حفظ کردی بیا”. اون روز باز من جای حفظ کردن، سینما رفتم.
هفته بعد و جلسه های بعدی، باز همین داستان بود. از یه جایی دیدم اینجوری نمیشه من هرجلسه دارم سیلی میخورم و با خفت از کلاس پرتم میکنه بیرون. خب حفظ کردم و سیلی خوردن ها تموم شد.
این خاطره رو تعریف کردم که اینو بگم، من بعد از اون سال برای همیشه از درس شیمی بیزار شدم و هیچوقت موقع انتخاب رشته دانشگاه، انتخابم شیمی نبود. حتی تا جایی که اصلا واسه کنکور، درس شیمی نخوندم و صفر زدم.
چقدر رفتار یک معلم، در آینده یک دانش آموز تاثیر گذاره.
با اینکه در قرن 21 زندگی میکنیم هنوز عده ای غارنشین وجود دارن. لااقل توی اداره ما که هستن.
از اتاقت بیا بیرون یکمی آفتاب بخوری لااقل روماتیسم مفصلی نگیری.
ظهر پیام اشتباه اومده، در حالی که عصبانی بودم، کلی خندیدم.
آخه کی دیدی اینجوری سفارش بده که واسش خواستگار پیدا کنن؟

امروز به قدری از دست جانشین رییس عصبانیم که فقط دلم میخواد بیاد حرف شیفت بکشه وسط که بشورمش. دیگه مسخرشو در اورده. انگار اینجا هتله.
حداقل دروغ نگو دیگه
من توی تمام مدتی که اینجا سرکارم تقریبا ۶ ساله، فقط یکبار عصبانی شدم. واسه همین فکر میکنه من عصبانی نمیشم و هرکاری میخواد میکنه.
سایکل بعدی که اومدم سرکار، به رییس میگم من نمیتونم با این آقا کار کنم، یا مشکل من و همه نفرات واحد با این آقا حل کن یا نامه منو امضا کن من برم واحد دیگه.
دیروز موقع برگشتن از سرکار، رییس میگه فردا یادم بیار در مورد شیفت ها صحبت کنیم. احتمالا یه خوابی دیده و معمولا خواباش کابوس ما میشه.
اما من امروز یادآوری نمیکنم. اگه خودش گفت و خواست شیفت ها رو بهم بریزه، بهش میگم وقتی همه چیز درسته و داره طبق روال پیش میره، اینکار درست نیست. فقط باعث بهم خوردن آرامش واحد میشه.
بعد از تقریبا یکسال، همه چیز به روال عادی برگشت و دوران خوشی دوستان به پایان رسید، البته که من به شدت استقبال میکنم.
از امروز دوران خوشی من شروع میشه و تایم کاری از روزی ۱۰ ساعت به روزی ۱۲ ساعت کار برمیگرده.
فکر کنم تنها کسی که از زیاد شدن تایم کاری خوشحاله، منم

همه ما در زندگی حداقل چندبار در جایگاه متهم قرار گرفتیم و قضاوت شدیم به اتهام خواسته ها، آرزوها و علایقی که مخالف با سلایق دیگران بوده.
این لحظه که من دارم مطلبمو مینویسم بوی املت تمام ساختون رو برداشته
.
کلا توی شرکت ما رسمه انگار که تا 8 همه بساط صبحانه دارن. کاری که من اصلا خوشم نمیاد.
همکارم میگه آخه مگه میشه صبحانه ساعت 6 صبح خورد؟ میگم آره چرا نمیشه. به عنوان مثال، من خودم
.
میگه: تو ساعت چند از خواب بیدار میشی؟
میگم: ساعت 5:15 از خواب بیدار میشم کتری میذارم بجوشه. چای میزنم. میرم دوش میگیرم و بعد میام میشینم پای صبحانه. صبحانه که خوردم ظرف ها رو جمع میکنم و آماده میشم که بیام سرکار.
میگه: موقع استراحتت چی؟
میگم: همون برنامه قبلی فقط قسمت سرکار رفتن نداره
منشی رییس ناحیه زنگ زده میگه ساعت ۱۰ جلسه کمیته فنی. میگم اعضای کمیته فنی واحد ما کیه؟ اسم سه نفر رو میگه. میگم هیچ کدوم از این نفرات سرکار نیستن، مرخصی هستن بذار زنگ بزنم ببینم چی میگن. میگه باشه.
زنگ زدم رییس میگم امروز جلسه کمیته فنی قراره باشه، میگه خودت برو. میگم من برم چی بگم نه درجریان موضوع جلسه ام و نه اختیار تصمیم گیری در مورد واحد دارم و غیر از این من دست تنهام، کلی کار مونده که باید اونا رو جمع و جور کنم تا صدای بهره برداری در نیومده.
خلاصه کسی جلسه نرفت و رییس تعمیرات شاکی شد که چه وضعشه. زنگ زده رییس که این چه مرخصی دادنه، همه رو ترخیص کردی فقط یک نفر گذاشتی توی واحدتون؟ قشنگ رییس رو شست و پهنش هم نکرد.