چند ماه دیگه تا 35 سالگیم مونده. توی تمام این سالها کاری جز سگ دو زدن و نرسیدن به آرزوهام نداشتم. آرزوهایی که هرروز کوچیکتر میشن و من دورتر ازشون. در واقع امید من هرروز از رسیدن به آرزوها کم رنگ و کم رنگ تر میشه . موضوع فقط رسیدن به آرزو نیست. هر آرزویی سن خاص خودشو میخواد. وقتی از اون سن بگذری دیگه مهم نیست که بهشون برسی یا نه. چون برات دیگه اهمیتی نداره. داستان زندگی خیلی از ماها همینه. نرسیدیم. وقتی باید میرسیدیم نرسیدیم.
خیلیاش تقصیر من و امثال من نیست. تقصیر اقتصاد شکوفای مملکتمونه. که هرچی تلاش کنی با ز میبینی حتی سرخط هم نیستی. انگار توی یک باتلاق که هرچقدر بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میری. اگر تلاش نکنی بازم فرو میری. یعنی تقدیرت فرو رفتنه.
شاید حرفم برای خیلی از کسانی که این مطلبو میخونن خنده دار باشه. ولی من حاضرم 20 سال از عمرم بدم ولی شروع زندگیم 20 سال قبل باشه. با اینکه 20 سال از عمرم کم میشه
آخ که واقعا همینطوره
مهم رسیدن به آرزوهامون نیست مهم زمانیه که بهشون میرسیم
آرزوهایی که تباه شدند
بخاطر یه مشت آدم مفت خور و بی مغز
آرزو داشتن رو دیگه دوست ندارم.خواستن و نرسیدن اذیتم کرد مدتها،از یه جایی تصمیم گرفتم ارزویی که ناراحتی میاره رو بزارم کنار،تو هم همینکار رو کن ، امید به داشته ها ببند
توی مملکت ما حداقل آرزو هم ناراحتی میاره. آرزو که نه حداقل حق شهروندی.
چه غم انگیزه که این حرف ها رو از تمام دوستام و هم سن و سالهام سالهاست شنیدم و می شنوم و خودم هم با همه ی وجود درکش میکنم
متاسفانه حتی حرفی برای دلداری هم نمیشه زد