کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات
کوه زندگی بی پایان

کوه زندگی بی پایان

دفتر خاطرات

انتخابات

خب پزشکیان رییس جمهور شد. منم عین تمام سالهای قبل رای ندادم و از رای ندادنم پشیمون نیستم. چون قرار نیست اتفاقی بیفته، قرار نیست دردی از درد مردم کم بشه، اینا همش بهانه س. این بشه یا اون، فرقی نداره. توی تمام از دو حزب چپ و راست، هرکی آدم مثلا بهتر و بزرگتری بود اومد و چهار سال یا هشت سال گند زد و بعدش رفت توی حاشیه، از کاندید شدن منع شدن، از ختی نشون دادن تصویرشون هم جلوگیری شد. اینا که دیگه تَتَمّه  همون حزب ها هستن که تا حالا تره هم دستشون نمیدادن که خرد کنن ولی الان میان و کاندید میشن‌.

بازم مشارکت به نصف نرسید، غیر از اینکه خیلی از آدمهایی که اومدن رای دادن ترس از انتخاب جلیلی داشتن وگرنه که میزان مشارکت مشخصه. حداقل نصف مردم به آینده و انتخاب رییس جمهور خوشبین نیستند. اصلا به آینده خوشبین نیستند. حداقل نصف مردم این سیستم رو نمیخوان....

تکرار تاریخ

سال ۷۷ و ۷۸، تقریبا هر ۴ ماه، یک نفر از فامیل و بستگان فوت میشد. عموی من و پدربزرگ مادری و عموی مادرم اون موقع از دنیا رفتند. دقیقا ۲۰ سال بعد دوباره چنین اتفاقی افتاد.  پسر خالم، داییم، شوهر خالم و دایی مادرم توی کمتر از یکسال فوت شدن.

الان انگار دوباره تاریخ داره تکرار میشه ولی نه به فاصله ۴ ماه. توی ده روز، چهار بار تشییع جنازه رفتیم که ۳ نفرشون از اقوام و آشناها بودن.

یکشنبه

پریروز توی اداره سر یه موضوع بی ارزش حراست یک مغلطه ای راه انداخته. بعد برگشته به من داری دروغ میگی.

میگم ببین من نه با تو دوستم و نه با اون آدم رفیق که بخوام دروغ بگم.

من توی خونه زندگی شخصیم هم بعضی چیزا رو میدونم اگه همسرم واقعیت رو بدونه، ناراحت میشه ولی بهش دروغ نمیگم. چون معتقدم هیچوقت توی هیچی مصلحت به دروغ نیست. بعد واسه یه موضوع بی ارزش بیام دروغ بگم؟

اون روز با رییس هم بحث کرده بودم سر یه موضوع کاری و اعصابم آشفته بود. 

بهش میگم آقای مهندس الان شما به من میگی برو فلان چیزو تنظیم کن، خب مگه مهندسی نفت گفته باید روی چه عددی باشه؟ تازه تا یک هفته دیگه هم این پکیج نمیاد توی سرویس. هنوز نواقص داره، مخزن خالیه. سوییچ سطح نمیاد بیرون، میگیره زیر شیلتر. 

میگه اینو ما تعیین میکنیم، اونا نمیدونن که روی چند باشه.

میگم خب مهندسی نفت کارش اینه. محاسبه اینا که کار ما نیست. مثلا من روی چند تنظیم کنم؟ 

میگه ۸۰ بار.

میگم فشار خروجی نصف اینم نیست. چرا بذارم روی ۸۰؟ اصلا شیر ایمنی روی چقدره؟ باید قبل از شیر ایمنی، سوییچ عمل کنه. نه اینکه شیر ایمنی عمل کنه و سوییچ قطع نکنه.

میگه بذار ۷۰ بار.

همینقدر الکی و بی حساب و کتاب. هیچی دیگه توی دمای ۵۴ درجه ما رو فرستاده واسه تنظیم این سوییچ ها.

 با تمام این مشکلات، سعی کردم تمام این ناراحتی و اعصاب خردیها رو همون سرکار بذارم و نیارم خونه. شبش توی خیابون با ماشین میرفتم، شلوغ بود و ترافیک. یه ۲۰۶ زد به آینه ماشین و رفت. آینه نمیدونم شکست یا نه ولی لق شد(اومدم خونه دیگه نگاه نکردم، یعنی حوصله ش نداشتم). این آینه یک ماه هم نبود درست کرده بودم. قبلش یه خانمه با سانتافه زد و خردش کرد. نگاه کردم باز یه خانمه، بهش میگم نگاه کن زدی آینه. میگه پیش میاد دیگه چکار کنم. به خانمم که کنارم نشسته بود گفتم ببین چقدر بی شعوره، این حرف رو من باید بزنم نه اون که زده. واینستادم حوصله جر و بحث با اینو دیگه نداشتم.

نمیدونم خودمم بی شعورم که هرچی بی شعوره به پُستم میخوره یا از شانس کج منه. ولی هرچی که هست جذب بی شعورم خوبه.

کلاهبرداری

یک نفر اومده و توی یک معامله ای سر خواهرم و شوهرش رو کلاه گذاشته و یک میلیارد و دویست میلیون پولشون رو خورده و رفته. این پولم در واقع پول اینا نبوده، یه جورایی اینا قرار بوده واسطه بشن. 

رفتن شکایت کردن معلوم شده فقط اینا نیستن، طرف ۴۰۰ میلیارد کلاهبرداری کرده. 

الانم دستشون به هیچ جا بند نیست، خواهرم طلاهاشو فروخته، ماشینشونو قرار شده بفروشن. به قول خواهرم دوباره از صفر.

جابجایی

ظاهرا با انتقالی رییس موافقت کردن، دیروز به من میگفت بیا اموال واحد تحویل بگیر و رییس واحد باش. منم گفتم چرا من تحویل بگیرم هرکی میخواد رییس بشه بگو خودش تحویل بگیره. گفتش مثلا کی؟ اسم چند نفر بردم، بعد نشسته میگه:« من برای خودت میگم، برای آینده ت، اگه خوب نبود اصلا بهت پیشنهاد نمیدادم ». توی دلم گفتم باشه که تو راست میگی. 

هستن آدمهایی که دنبال پست و مقام باشن اتفاقا همشون از من شایسته تر هستن، خب سمت و جایگاه بدین به اونا، چکار من دارین. جالبه ها یکی که میخواد بهش نمیدن بعد تو که نمیخوای میگن باید قبول کنی.

بیخیالی

انسانی بیخیال تر از داداش من وجود نداره. طبقه بالای واحد ما زندگی میکنه. بهش میگم از سقف حموم ما داره آب میچکه. ببین شاید لوله خونه ت شکسته. میگه لوله یکمی چکه میکرد حالا میگیرم عوض میکنم. مرد حسابی باید سقف بیاد پایین تا تو به فکر باشی؟ ۵ سال که طبقه اول توی واحد بابا بود حتی یک ریال اجاره به بابا نداد در صورتیکه میدونست بابا به پولش نیاز داره. لوله هم که مشکل پیدا کرد اینقدر آب چکه کرد که دیوار اتاقا تا نیم متر شوره زد.  بعد از ۳ سال بیخیالی و نشتی آب، اسباب کشی کرد رفت طبقه سوم، اون خونه هم با همون وضعیت بدون تعمیر ول کرد رفت. اینقدر آب نشتی کرد که گچ سقف پیلوت ریخت.  دیگه من خودم رفتم کف خونه رو کندم تا نشتی رو پیدا کردم و بعدش درست کردیم و یک نفر اوردیم که دوباره سرامیک کنه تا بتونیم اجاره بدیم.

ماشاالله لوله کشی کل ساختمون ما هم انگار با تف به هم وصل شده. هی از یه جایی میزنه بیرون.

بالا ننشین

۱- بعضی وقتا نه میشه فکر نکرد  و نه میشه کاری کرد. فقط باید انتظار کشید. انتظار سر اومدن و دیدن نتیجه. اما لحظه لحظه های این انتظار کشیدن اینقدر طولانیه که یه جایی قبل از نتیجه، عمر تموم میشه. و اگه تموم نشه بعد از خبر نتیجه سکته میکنی.

۲- نمیدونم چطور بعضی آدمها میتونن حق کسی دیگه رو بخورن چطور پول مردمو بالا میکشن، چطور از گلوشون پایین میره. وجدانی وجود نداره؟ توی اون بدن، چیزی نیست که یکمی به شک بندازه؟ شک وجود نداره؟ یا کلا از تکرار زیاد سِر شده؟ شاید وجدان هم مثل آپاندیس، نبودنش لطمه ای به ادامه زندگی نمیزنه.

خسته شدم

اینقدر وضعیت اینترنت خرابه که فرقی با نداشتن نداره. عملا بعد از ظهرها اینترنت قطعه. حتی یه سایت داخلی هم باز نمیشه.

نمیدونم تا کی قراره ما ملت، توی بدبختی و فلاکت دست و پا بزنیم. مخصوصا برای من و امثال من که کارمندیم و حقوقمون از دولته. مالیاتی که از من توی ماه قبل کم شده ۴ میلیون بوده که اونم چون توی جنوب کار میکنم اینقدره، اگه شمال بودم مالیاتم میشد ۸ تومن. خب  بابت چی؟ بابت امکانات نداشته ای که توی شهرمون هست؟ باید زیر آفتاب سوزان و گرما و کار کنی  و بعدش مالیات اینجوری بدی. مثلا دو هفته پیش که لاین بیرون زد و تمام سر و صورت  من و همکارم زیر روغن شد. چشمم باز که کردم اینقدر روغن جلوی چشمم و توی چشمم رفته بود که همه جا مات بود. تا دو روز چشمام میسوخت. یا مثل اون بیچاره ای که چند سال پیش توی آتش سوزی تانکر، صورتش سوخت و در نهایت اخراج شد. دقیقا سیستم همینقدر بی رحمه. شما رو به چشم دستمال کاغذی میبینه. تا جایی که کارایی داری ازت کار میکشن و هرجا به کارشون نیومدی برو به سلامت.

 دیروز با همسر داشتیم در مورد خرج زندگی صحبت میکردیم، بهش میگفتم « ببین من یا باید برم دنبال شغل دوم که در اینصورت مجبورم از وقتم با شماها بزنم ولی در عوض توی خرج زندگی مشکلاتمون کمتر میشه، یا بعد از ظهر که از سرکار میام برای شما وقت بذارم و نتیجه ش میشه کم اومدن خرج زندگی. خب تو که وقت گذاشتن من برات مهمه، منم دوست ندارم و نمیخوام  برای زن و بچم چیزی کم بذارم. پس چاره ای نیست جز اینکه از خودم بزنم که شما کمتر سختی بکشید، خودمم راضیم. اینکه شما خوشحال باشید برای من کفایت میکنه. اصلا هیچ چیزی به اندازه رضایت شماها برای من خوشحال کننده نیست. پس لطفا بعد از این نگو که دوست دارم به خودت اهمیت بدی چون شدنی نیست».

هرچی سنگه مال پای لنگه

۱- دقیقا زمانیکه فکر میکنی از یکمی از مشکلاتت حل شده و داری از بقیه شون هم رد میشی، یهو یه سنگ بزرگ میفته نه حتی سر راهت، دقیقا میخوره توی سرت.

۲- جمعه میخواستیم بریم روستامون، مادر همسر زنگ زد که قبل از اومدنتون برید خونه ما یه چیزی بیارید، رفتیم خونه شون،چون خونه شون کسی نبود و  همسر کلید انداخت رفت توی خونه. وقتی اومد دیدم عصبانی و ناراحته. چون توی ماشین تنها نبودیم منم چیزی نگفتم. شب موقع برگشتن به خونه تعریف کرد. گفت رفتم دیدم در خونه یه کفش اسپرت دخترونه افتاده. در باز کردم رفتم تو داداشم یهو سراسیمه از اتاق خواب اومد که چرا تو زنگ آیفون نمیزنی؟ گفتم مگه من میدونستم تو خونه ای؟ تازه مامان گفت کسی خونه نیست. گفتش به نظرت به مامانم اینو تعریف کنم؟ من گفتم مگه خودشون نمیدونن؟مگه دفعه اولش بوده؟ تا حالا چند بارمگه  لو نرفته؟ بعدش  اتفاقی افتاد؟ دفعه قبلی که خودت دیدی و مامانت گفتی، در نهایت مگه خودت بد نشدی؟ نمیدونم اینکه گفتم نگه درسته یا نه. ولی موضوع اینه پدر و مادر همسر، پسر پرستَن. درنهایت کاسه و کوزه میخواد سر همسر خرد بشه که تقصیر توئه که با داداشت صحبت نمیکنی.

چهارشنبه

قسمت اول: 

امروز هیچکس خونه نیست و تنهام  واسه همین بچه نمیاد که یهو بپره روی ساز، برای اینکه چیزهایی که توی کلاس یاد گرفتم رو فراموش نکنم، داشتم سه تار تمرین میکردم. از یه جایی دیگه از اونا هم خسته شدم و سعی کردم یه تیکه از آهنگ یکی از اساتید موسیقی رو تمرین کنم که با عرض شرمندگی به محضر ایشون، چنان خیانت در امانتی کردم  و چنان گند زدم که اگه زنده بودن، همونجا سکته میکردن.

خود آهنگ رو تا یه جایی بیشتر بلد نیستم. همون تا یه جایی هم یهو از ذهنم پرید. دیگه همه چیز دست به دست داد که از خودم بهش اضافه کنم.

قسمت دوم:

شهر ما از جنوب به دریا و از شمال به تپه و کوه های کوچیک محصوره، درنتیجه شهر به شرق و غرب کشیده شده. از شانس بد، خونه ما شرقه و خونه پدر همسر، غرب. مسیرش هم جوریه که مجبوری از بلوار ساحلی بری. واسه همین اصلا حوصله ندارم توی این فاصله زیاد و ترافیک مخصوصا، رانندگی کنم و برم دنبال همسرجان. هرچی به همسر میگم خودت رانندگی کن که بتونی هرجا میخوای بری، میگه میترسم. البته که حق بهش میدم. چون سابقه تصادف با موتور داره، اونم موتوری که رانندش افسر راهنمایی بوده و مکافات بعدش که حتی بخاطر این تصادف مجبور شد دادگاه هم بره. بعضی وقتا بهش میگم چقدر بدشانس بودی که بین اینهمه وسیله نقلیه زدی به موتور اونم موتور افسر راهنمایی، یا بین اینهمه آدم، من شدم همسرت.  https://s30.picofile.com/file/8476187918/Voice_008.m4a.html